تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم
وظيفه شيعيان در دوران غيبت

*     رجوع به دين شناسان:             «و اما الحوادث الواقعه، فارجعوا فيها الى رواه حديثنا فانّهم حجّتى عليكم و أنا حجّة اللّه».

                «امّا در پيشامدهاى روزگار، به راويان احاديث ما مراجعه كنيد، زيرا آنان حجت من بر شما هستند و من حجت خدا بر آنان هستم.»

*     محبّت ورزيدن:             «فليعمل كلّ امرء منكم ما يقرب به من محبّتنا».

                «پس هر يك از شما بايد به آنچه او را به مقام محبّت ما نزديك مى كند، عمل نمايد.»

*     دورى از گناه:                «فليدعوا عنهم اتّباع الهوى».

                «همگان بايد گناه و پيروى از هواى نفس را ترك كنند.»

*     تقوى و تسليم:           «فاتّقوا اللّه و سلموا لنا وردّ والامر الينا فعلينا الاصدار كما كان منا الايراد».

                «تقواى الهى پيشه كنيد و تسليم ما باشيد و امر دين را به ما ارجاع دهيد، زيرا بر ماست كه شما را سيراب از سرچشمه بيرون آوريم همچنانكه ما شما را به سرچشمه برديم.»

*     دعاى زياد:    «اكثرو الدعاء بتعجيل الفرج فانّ ذلك فرجكم».

                «براى نزديك شدن ظهور و فرج، زياد دعا كنيد كه به راستى همين دعا، فرج شماست.»

*     كسب معارف از اهلبيت(عليهم السلام) :               «طلب المعارف من غير طريقنا اهل البيت مساوق لانكارنا».

                «جستجوى معارف و دانش ها، جز از طريق ما اهلبيت، مساوى با انكار ما است.»

 

                شرط يارى:

*     اخلاص و خير خواهى و تقوى:  «انّ اللّه قنعنا بعوائد احسانه و فوائد امتنانه، وصان انفسنا عن معاونة الاولياء، الاّ عن الاخلاص فى النيّة وامحاض النّصيحة والمحافظة على ما هو أتقى و أبقى و أرفع ذكراً».

                «به يقين، خداوند ما را به لطف و احسان مكرّر خويش و به بهره هاى انعام و كرم خود، راضى و خوشنود ساخته، و ما را نيازمند يارى دوستان قرار نداده، مگر آن يارى كه از روى اخلاص در نيّت و خيرخواهى محض صورت گيرد و در آن، بر آنچه به تقواى الهى و بقاى نزد خدا و رفعت جايگاه، نزديك تر است، محافظت شود.»

*     اتحاد و اجتماع دلها:   «ولو انّ اشياعنا ـ و فقهم اللّه لطاعته ـ على اجتماع من القلوب فى الوفاء بالعهد عليهم لما تأخّر عنهم اليمن بلقائنا».

                «اگر شيعيان ـ كه خدا براى اطاعت خود توفيق شان دهد ـ در راه وفاى به پيمانى كه بر عهده دارند همدل و همراه مى شدند، سعادت ديدار ما براى ايشان به تأخير نمى افتاد.»

*     پرداخت حقوق الهى: «انّه من اتّقى ربّه من اخوانك فى الدّين و اخرج مما عليه الى مستحقيه كان آمناً فى الفتنة المبطله».

                «همانا هر يك از برادران دينى تو، پرهيزگار باشد و حقوق الهى را كه برعهده دارد به مستحقين آن بپردازد ـ به بركت دعا و يارى ما ـ در فتنه هاى باطل كننده و ويرانگر، ايمن و محفوظ خواهد ماند.»

*     پرهيز از گناه:               «فما يحبسنا عنهم الاّ ما يتّصل بنا مما نكرهه ولانؤثره منهم».

                «ما را ـ از ديدار و يارى شيعيان مان ـ باز نمى دارد مگر آنچه از كردارهاى ناپسند آنان به ما مى رسد كه براى ما ناخوشايند است و توقّع آن را از ايشان نداريم.»


 

نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 22:22 موضوع حضرت مهدى (عليه السلام) | لینک ثابت


خدایا کفر نمی‌گویم،

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

                                                          دکتر علی شریعتی  

 


 

نوشته شده توسط حسین در جمعه نهم مرداد 1388 ساعت 21:57 موضوع | لینک ثابت


خوشبختی چیست ؟

خوشبختی چیست ؟

:: در مورد خوشبختی و انسانهای خوشبخت زیاد شنیده ایم و خوانده ایم ، اما به نظر من خوشبختی یعنی احساس رضایت ناشی از موفقیت در رسیدن به اهداف زندگی.

....... 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 2:28 موضوع | لینک ثابت


هر چه رخ ميدهد خواست خداوند است....

سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت.

وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست.

روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،
وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست
.
پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد.

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود
به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند،
زماني كه مردم پادشاه خوشسيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست
.


آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند،

اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد«چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد

به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد
.

 
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه
بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگيام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟


وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نميافتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند،بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود
.


ايمان قوي داشته باشيد و بدانيد هر چه رخ ميدهد خواست خداوند است.


 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 2:40 موضوع جوانی | لینک ثابت


حكايت آموزنده از شيخ وبهلول

 

آورده‌اند كه شيخ جنيد بغدادی به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او. شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كاری است. پس تفحص كردند و او را درصحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد.

بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟

عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري…

بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟ عرض كرد اول "بسم‌الله" مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه کوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم "بسم‌الله" مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم…

بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت.

مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد وگفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد.

بهلول پرسيد چه كسي؟ جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي‌داند. بهلول فرمود آيا سخن گفتن خود را مي‌داني؟ عرض كرد آري...

بهلول پرسيد چگونه سخن مي‌گويي؟

عرض كرد سخن به قدر مي‌گويم و بي‌حساب نمي‌گويم و به قدر فهم مستمعان مي‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي‌كنم و چندان سخن نمي‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت مي‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي‌داني...

پس برخاست و دامن برشيخ افشاند و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي‌دانيد. باز به دنبال او رفت تا به او رسيد.

بهلول گفت از من چه مي‌خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي‌داني؟

عرض كرد آري...

بهلول فرمود چگونه مي‌خوابي؟

عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه‌السلام) رسيده بود بيان كرد.

بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي‌داني. خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي‌دانم، تو قربه‌الي‌الله مرا بياموز.

بهلول گفت چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.

بدانكه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اين گونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود. جنيد گفت جزاك الله خيراً! و در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود... هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد. و در خواب كردن اين‌ها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.


 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 2:36 موضوع جوانی | لینک ثابت


مناجات خواجه عبدالله انصاری

از مناجات خواجه عبدالله انصاری

الهی, در طفلی پستی, در جوانی مستی, در پيری سستی, پس کی خداپرستی!

الهی, از آنچه نخواستی چه آید،و آنرا که نخواندی کی آید، ناکشته را از آب چیست ، و ناخوانده را جواب چیست، تلخ را چه سود اگرش آب خوش در جوار است و خار را چه حاصل از آنکه بوی گل در کنار است.

الهی, یاد تو در میان دل و زبان است و مهر تو در میان سر وجان.

الهی, اگر بهشت چون چشم و چراغ است، بي ديدار تو درد و داغ است.

الهی, از پیش خطر و از پس راهم نیست،دستم گیر که جز تو پناهم نیست.

الهی, در این درگاه همه ما نیازمند روزی باشیم که قطره یی از شراب محبت بر دل ما ریزی تا که ما را برآب و آتش بر هم آمیزی.

الهی, روزگاری ترا می جستم خود را می یافتم،اکنون خود را میجویم و ترا می یابم.

الهی, تا از مهر تو اثر آمد،دیگر مهر ما بسر آمد.

الهی, ای سزای کرم، ای نوازنده ی عالم، نه با وصل تو اندوه است و نه با یاد تو غم.

الهی, ادای شکر ترا هیچ زبان نیست و دریای فضل ترا هیچ کران نیست و سر حقیقت تو بر هیچکس عیان نیست، هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست.....


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:53 موضوع | لینک ثابت


بسم الله الرحمن الرحيم

اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَّهُ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الاَرْضِ مَن ذَا الَّذِى يَشفَعُ عِندَهُ إِلا بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَينَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطونَ بِشىْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلا بِمَا شاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السمَوَتِ وَ الاَرْض وَ لا يَئُودُهُ حِفْظهُمَا وَ هُوَ الْعَلىُّ الْعَظِيمُ(255)

لا إِكْرَاهَ فى الدِّينِ قَد تَّبَينَ الرُّشدُ مِنَ الغَىِّ فَمَن يَكْفُرْ بِالطغُوتِ وَ يُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ استَمْسك بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لا انفِصامَ لَهَا وَ اللَّهُ سمِيعٌ عَلِيمٌ(256)

اللَّهُ وَلىُّ الَّذِينَ ءَامَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظلُمَتِ إِلى النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطغُوت يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلى الظلُمَتِ أُولَئك أَصحَب النَّارِ هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ(257)

ترجمه آيه الکرسی از مرحوم الهی قمشه ای :

خدا يکتاست که جز او خدا نيست ، زنده و پاينده است هرگز او را کسالت خواب فرا نگيرد تا چه رسد که به خواب رود ، اوست مالک آسمانها و زمين ، که را اين جرأت است که در پيشگاه او به شفاعت برخيزد مگر به فرمان او ، علم او محيط است به آنچه پيش نظر خلق آمده و آنچه سپس خواهد آمد وخلق به هيچ مر تبه علم او احاطه نتواند کرد مگر به آنچه او خواهد ، قلمرو علمش از آسمانها و زمين فراتر و نگهبانی آنها بر او آسان و بی زحمت است چه دانا و توانای با عظمت است.

آيه الکرسی بزرگترين آيه قرآن :

  در آيه الکرسی نظرات مختلفی مطرح است که آيا آيه الکرسی همان آيه 255 سوره مبارکه بقره می باشد ويا آيات 256و257 هم به آن اضافه شده است در مجموع بزرگترين آيه قرآن که همان آیه 255 سوره بقره می باشد اختصاص يافته به نام آيه الکرسی.

   آيه الکرسی يعنی چه؟

  تعريف کرسی در آيه ای که به آيه الکرسی معروف شده است : کرسی از ريشه ( ک- ر- س ) گرفته شده و به معنی اتصال يافتن اجزای يک ساختمان به هم می باشد و نيز کرسی را تخت هم می گويند که بر آن می نشينند که در اين زمينه می توان برای کرسی سه معنی آورد :

1) علم الهی : کرسی همان جسم بزرگ کیهانی است که زمین، خورشید و آسمان ونیز سایر اجزا ی آسمان را در برمی گیرد.

2) جسم بزرگ کیهانی : کرسی را بايد همان یک جسم و جرم بزرگ کیهانی تصور کرد که تمام اجزائی که در آسمان و زمین ... است در آن جای  می گیرد . از حضرت علی (ع) نقل شده است که آسمان وزمین وتمام موجودات در داخل این کرسی قرار دارندکه چهار فرشته به اذن خداوند آن را حمل می کنند .

3) قدرت و سلطنت الهی : کرسی همان جهان هستی است که این جهان تمام تحت سلطه و قدرت حضرت احدیت بوده و هیچ جنبنده ای  از دایره قدرت واحاطه و سیطره او خارج نمی شود وبدون اذن او هیچ تغییری ایجاد نمی شود

4) عرش: درلغت همان کرسی است که عرش در لغت فارسی به معنی رکن واساس هرچیز ویا سقف خانه گفته می شودبنا براین با توجه به این دو تعریف در مورد کرسی و عرش متوجه می شویم که کرسی ظاهر وعرش باطن هر چیز را گویند.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:26 موضوع جوانی | لینک ثابت


حقيقت ذكر

 رسول خدا صلى الله عليه و آله در يكى از سفارش هاى خود به امير مؤ منان عليه السلام به صراحت ذكر عملى را بيان مى كنند:
يا على سه چيز است كه اين امت طاقت انجام آن را ندارند:
1. مساوات و برادرى :
2.انصاف و از صميم قلب حق دادن به مردم .
3.ذكر خداوند در هر حالى ؛ و ذكر تنها سبحان الله ، و الحمد لله ، و لا اله الله ، و الله اكبر نيست ؛ بلكه ذكر اين است كه اگر كسى به حرامى از حرام هاى الهى بر خورد كرد، از خداوند بترسد و آن حرام را ترك كند.

از جمله آياتى كه به ذكر لفظى و ذكر قلبى اشاره دارد، آيه 205 سوره اعراف است ؛ آن جا كه خداوند مى فرمايد:
و اذكر ربك فى نفسك تضرعا و حيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال و لا تكن من الغافلين ؛ و در دل خويش ، پروردگارت را بامدادان و شامگاهان با تضرع و ترس ، بى صداى بلند ياد كن و از غافلان مباش .
در آيه فوق ، به دو قسم ذكر و ياد پروردگار اشاره شده است . يكى در دلى ، و ديگرى به زبان و آهسته و شايد بتوان استفاده كرد كه ذكر لفظى با صداى بلند مطلوب نيست و با مقام عبوديت و اظهار ذلت و حقارت در پيشگاه الهى سازگارى ندارد. در قرآن كريم در مورد نماز مى خوانيم .
و لا تجهر بصلاتك و لاتخافت بها و ابتغ بين ذلك سبيلا؛  و نمازت را به آواز بلند مخوان و بسيار آهسته اش مكن ، و ميان اين و آن راهى ميانه جوى .
هم چنين در روايتى چنين آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله كه در بعضى از جنگ ها با اصحاب خود راه مى پيمودند. شب هنگام به بيابانى هولناك رسيدند، و اتفاقا آن شب بسيار تاريك بود. يكى از اصحاب با صداى بند تكبير گفت : حضرت فرمود: آن كس را كه مى خوانيد نه دور است و نه غايب .
تضرع از ضراعة و به معناى زارى كردن است .خيفة نيز نوع خاصى از ترسيدن است كه با ساحت مقدس بارى تعالى تناسب دارد.
بنابر اين در معناى تضرع ميل و رغبت در نزديك شدن به شخص ‍ نهفته است . از اين رو دليل آن كه خداوند ذكر را به دو صفت تضرع و خيفه توصيف كرده است كه آدمى در ذكر گفتن حالت كسى را داشته باشد كه هم چيزى را دوست مى دارد و به اين جهت مى خواهد به عقب برگردد و دور شود. هم چنين از اين آيه شريفه استمرار در ذكر قلبى و لفظى نيز استفاده مى شود.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت


ياد مرگ

امام متقين ، امير مؤ منان مى فرمايد: اى بندگان خدا از مرگ و نزول آن بترسد و آماده شويد! زيرا مرگ امرى است بس عظيم ؛ چرا كه همراه مرگ يا شر ابدى است و خير ابدى . هيچ كس از شخص ‍ نيكوكار به بهشت ، و از بدكار به جهنم نزديك تر نيست . روح هيچ انسانى را بدنش جدا نمى شود، مگر آن كه خود مى داند به كجا مى رود؛ به سوى بهشت و يا به جهنم و آتش ؟ دشمن خداست و يا دوست او؟ اگر دوست خدا باشد، درهاى بهشت بر روى او گشوده مى شود و راهش براى او هموار مى گردد و به آنچه كه خدا براى دوستانش ، از فراغت بال و خلاصى از هر گونه سختى و رنج فراهم نموده است ، مى نگرد، و اگر دشمن خدا باشد، درهاى جهنم به روى او گشوده مى شود و راهش براى او هموار مى گردد و همه زشتى هاى آن را در برابر چشمان خود مى بيند. اى بندگان خدا! بدانيد كه در پشت اين روز، روز سخت و بزرگى است ؛ كه قعر آتش آن بس عميق و حرارت آن بسيار شديد، و عذابش هميشه تازه و تازيانه هايش از آهن و نوشيدنى آن از خون چرك آلوده است . عذاب آن آرام نگيرد و ساكنان آن نميرند. خانه اى است كه رحمت خدا در آن ، جاى ندارد و هيچ دعايى در آن اجابت نشود.


 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت


معــجزه ي بــــاران !

آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً یک ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم، پرندگان یکی یکی از پا درمی آمدند و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمی دادند، نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود. هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسایی آب را به مزارع می رساندند، خوب البتّه این اواخر تانکر آبی خریداری کرده بودیم و هر روز در محل توزیع آب، آن را از جیره مان پر می کردیم. اگر به زودی باران نمی بارید، ممکن بود همه چیزمان را از دست بدهیم و در همان روز بود که درس بزرگی از همیاری گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه ای بودم.وقتی در آشپزخانه مشغول تهیّه ی ناهار برای شوهر و برادر شوهرهایم بودم"بیلی" پسر 6 ساله ام را در حالی که به سمت جنگل می رفت دیدم..............


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه دهم بهمن 1387 ساعت 9:46 موضوع | لینک ثابت


عجائب عددي بسم الله الرحمن الرحيم

 بحث علمي درمورد تناسب عددي نخستين آيه قرآن كريم 

مهندس:عبد الدائم الكحيل

برگردان:‌ دكترمحمدهادي مؤذن جامي

پيشگفتار 

 معجزه ابدي پيامبر صلي الله عليه وسلم ابعادي گوناگون دارد كه بعد عددي آن درعصرحاضر- كه سيطره كميت ورياضي گرايي علامت آن است - بيشتر خودنمايي مي كند.گذشتگان ما مي دانستند كه عدد حروف سوره توحيد كه به تعبيرروايات نسب يا شناسنامه خداست 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه دهم بهمن 1387 ساعت 9:37 موضوع | لینک ثابت


معجزه

كاترين هشت ساله بود.شبي در اتاق آرام خوابيده بود که از صحبت هاي پدرو مادرش فهميد که برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
كاترين شنيد که پدر آهسته و گريان به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد؛
كاترين با ناراحتي بلند شد و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست.
سکه ها را روي تخت ريخت و آنها رو شمرد .....

فقط پنج دلار.....

بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود .بالاخره كاترين حوصله اش سر رفت و سکه ها را محکم روی شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد و با تعجب گفت : چه ميخواهي؟!!
دخترک با نگراني جواب داد : برادرم خيلي مریضه مي خوام براش معجزه بخرم قيمتش چقدره ؟؟؟؟
دارو ساز با تعجب پرسيد: چي بخري عزيزم!!؟
دخترک توضيح داد: برادر کوچکم چيزي در سرش رفته و بابام ميگه:

"فقط معجزه ميتونه اون رو از مرگ نجات بده" من هم مي خواهم معجزه بخرم...

قيمتش چقدره ؟
داروساز گفت:متاسفم دخترم ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم..!!!!
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريضه و بابام پول نداره
و همه پول من همينه.... من... از کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت از دخترک پرسيد:

دخترم چقدر پول داري؟

دخترک پولها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندي زد وگفت:

آه چه جالب!!!
فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت : من ميخوام برادر و پدر و مادرت را ببينم فکر ميکنم معجزه برادرت پيش من باشه.  

آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود .

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،

مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت:..... فقط پنج دلار.....


 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه دهم بهمن 1387 ساعت 9:30 موضوع | لینک ثابت


دزدکفش های پیامبر

دزدکفش های پیامبر

روزی سلطان اُلجایْتو مغولی مشهور به شاه خدابنده از روی غضب زن خود را سه طلاقه کرد و بعد پشیمان شد و تمام علمای مذاهب اربعه (اهل تسنن) را جمع کرد و در حکم شرعی طلاق فتوائی موافق خود خواست، اما آنها متفقاً به وقوع سه طلاق و عدم امکان رجوع زوجیت بدون محلل حکم کردند. یکی از وزرا گفت در شهر حله عالمی است که این طلاق را باطل می‌داند. پس نامه‌ای به علامه نوشته و کسی را به احضار وی فرستاد. علمای حاضر در مجلس شاه گفتند که سزاوار نباشد برای احضار مردی رافضی خفیف العقل باطل مذهب کسی از بستگان شاه روانه شود. اما محمد خدابنده گفت تا حاضر شود و ببینم چه خواهد شد. پس شاه مجلسی از علمای اربعه تشکیل داد و علامه در موقع ورود بدان انجمن کفش‌ها را در بغل کرده و بعد از سلام نزد سلطان که خالی بود نشست.
حاضرین از این امر ناراحت شده به وی گفتند چرا برای سلطان سجده نکردی و ترک ادب نمودی؟ گفت که حضرت رسول اللّه (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) سلطان السلاطین بود و باز هم مردم سلامش می‌دادند، و در آیه شریفه هم هست «فَاِذَا دَخَلتُم بُیوتاً فسلموا علی انفسکم تحیة من عند اللّه مبارکة»، و علاوه در میان ما و شما خلافی نیست در اینکه سجده مخصوص ذات اقدس الهی بوده، و بجز برای خدای تعالی سجده کردن روا نباشد.
گفتند چرا نزد سلطان نشسته و حریم نگذاشتی؟ جواب داد چون غیر از آنجا جای خالی دیگر نبود، و حدیث نبوی است که در حین ورود مجلس هر جا که خالی شد بنشین .
سپس گفتند مگر نعلین چه ارزشی داشت که آن را به مجلس سلطان آوردی و این کار زشت مناسب هیچ عاقلی نمی‌باشد. گفت ترسیدم که حنفی‌ها کفش مرا بدزدند، چنانچه رئیس ایشان کفش حضرت رسول اللّه (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) را دزدید.
حنفی‌ها بانگ برآوردند که ابوحنیفه در زمان آن حضرت وجود نداشته و مدتها پس از وفات آن حضرت تولد یافته.
علامه گفت فراموشم شد، گویا دزد کفش آن حضرت، مالک بوده. پس مالکی مذهبها به همان روش جواب دادند و علامه گفت شاید دزد کفش آن حضرت احمدبن حنبل بوده. و حنبلیها نیز بهمان طریق جواب دادند.
سپس علامه رو به سلطان کرده و گفت حالا معلوم گردید که هیچ یک از روسای مذاهب اربعه در عهد حضرت رسالت (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) و در زمان اصحاب وجود نداشته و اقوال و آراء ایشان فقط رای و نظر و اجتهاد خودشان است. اما فرقه شیعه تابع حضرت امیرالمومنین علیه‌السلام می‌باشند که وصی و برادر آن حضرت بود. و بعد به اصل مطلب که همان قضیه طلاق زن سلطان بود پرداخت و پرسید آیا این طلاق با حضور عدلین وقوع یافته؟ سلطان گفت در تنهایی بود. علاّمه گفت پس این طلاق باطل است و همان زن هنوز در زوجیت سلطان باقی است .
پس از آن مناظرات زیادی راجع به امور دینی بین علامه حلی و سایر علمای حاضر در مجلس درگرفت که در همه آنها علم و درایت علامه آشکار گشت و سلطان خدابنده بعد از این جریانات مذهب تشیع را قبول کرد و به اطراف بلاد فرمان داد که به نام دوازده امام خطبه خوانده و سکه زدند و اسامی مقدسه ایشان را در اطراف مساجد و مشاهد ثبت نمایند. علامه نیز کتاب «الفَین» و کتاب «منهاج الکرامة» را به نام آن پادشاه نگاشت و در نزد شاه تقرب زیاد یافت و بر قاضی بیضاوی و قاضی ایجی و محمدبن محمود آملی صاحب نفایس الفنون و دیگر مقربین دربار تفوّق جست، به حدی که شاه در سفر و حضر راضی به مفارقت وی نمی‌شد و امر کرد که برای علامه و طلابی که در درس وی حاضر می‌شدند مدرسه‌ای سیار که دارای حجره‌های کرباسی بوده ترتیب دادند و همواره با اردوی شاهی نقل و در هر منزل نصب شده و مجلس تدریس منعقد می‌شد. درآخر بعضی از کتب علامه نیز قید شده که «از تالیف آن در شهر کرمانشاه در مدرسه سیاره فراغت یافته». و از برخی تواریخ عامه نیز نقل است که از وقایع سال 707هـ . ق. اظهار و اعلان تشیع شاه خدابنده است که به اضلال ابن مطهر شعار تشیع را اعلان و انتشار داده است.

 

heyatonline


 

نوشته شده توسط حسین در سه شنبه هشتم بهمن 1387 ساعت 21:42 موضوع | لینک ثابت


بسم الله الرحمن الرحیم


 

نوشته شده توسط حسین در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت 2:10 موضوع | لینک ثابت


یا علی

 


 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت 3:30 موضوع | لینک ثابت


یاران مهدی (عج)

یاران مهدی (عج) مردمانی پولاد دل ،سر شار از یقین به خدا  و محکم تر از صخره ها هستند ،اگر به کوه ها روی آورند ،آنها را متلاشی میکنند.

"امام با این شرط با آنها بیعت میکند که در امانت خیانت نکنند،پاکدامن باشند،اهل دشنام و کلمات زشت نباشند ،به ظلم و ستم خون ریزی نکنند به خانه

ای هجوم نبرند ،کسی را به ناحق آزار ندهند ،ساده زیست باشند و بر مرکب های گران قیمت سوار نشوند ،لباسهای فاخر نپوشند

،مسجدی را خراب نکنند،به حقوق مردم تجاوز نکنند ،به یتیمان ستم نکنند،دنبال شهوت رانی نباشند ،شراب ننوشند ،به پیمان خود عمل کنند،ثروت و مال را احتکار نکنند،و در راه خدا به شایستگی جهاد نمایند ."

کسانی که قبل از ظهور تمرین کرده باشند و در صحنه درگیریهای فکری و اجتماعی  و نبرد دائمی حق و باطل ،در جبهه های حق و باطل ،در جبهه های حق حضوری فعال داشته باشند به هنگام ظهور سرشار از یقین و استوارتر از صخره ها خواهند بود .


 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت 1:48 موضوع | لینک ثابت


روزی که چارلی چاپلین دیگر محبوب نبود

روزی که چارلی چاپلین دیگر محبوب نبود...

چارلز اسپنسر چاپلین،یهودی زاده فقیری بود که دوران کودکی را در عسرت و تنگ دستی گذراند.و در نخستین سالهای شکوفایی سینما در آمریکا با تکیه بر خلاقیت و استعداد خود به اوج شهرت رسید.او به عنوان یک هنرمند یهودی،در اکثر نقش های سینمایی آغازین خود،تصویری بدیع و جذاب از یک یهودی سرگردان به نمایش گذاشت و این همان الگوی مطلوب سیاستگذاران هالیوود محسوب می شد.به تدریج چاپلین به محبوب ترین هنرمند تاریخ سینما تبدیل شد و تهیه کنندگی آثارش را به عهده گرفت.

اکنون این فرصت برای او پدید آمده بود تا پس از سالها به دل مشغولی های خود بپردازد و فارغ از نظام مافیایی حاکم بر هالیوود،حرف دل خود را به زبان تصویر بیان کند.

ولی لابی صهیونیسم در هالیوود این روال را نمی پسندید و از همین جا بود که دشمنی ها آغاز شد.چارلی چاپلین که تا کنون در نقش یک فقیر خانه به دوش،تمثیلی از مظلومیت جهانی یهودیان بود،اکنون از قالب یهودی سرگردان بیرون آمده و در نقش های متفاوت همچون انسان ماشینی،ثروتمندی عیاش یا دیکتاتوری زورگو نظام ارزشی غرب را به مسخره گرفت.

لذا ماشین سانسور هالیوود به کار افتاد و چاپلین را نیز همچون بسیاری از هنرمندان مستقل هالیوود،برای همیشه از عرصه بازیگری کنار گذاشت.

ناگزیر چاپلین به اروپا رفت و همزمان با ترک هالیوود ،بازگشت او به آمریکا ممنوع اعلام شد و این گونه بود که پرونده هنری مشهورترین بازیگر یهودی تاریخ سینما به جرم عدم تمکین از مرام صهیونیسم بین الملل برای همیشه بسته شد و او واپسین سال های عمر خود را در عزلت و گمنامی سپری کرد.به طوری که بسیاری از ما اگر عکس واپسین سالهای عمر او را ببینیم او را نخواهیم شناخت.


 

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت 22:5 موضوع | لینک ثابت


بدون شرح

 


 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 20:48 موضوع | لینک ثابت


عشق بازى با نام دوست

عشق بازى با نام دوست

نشسته بود، و گوسفندانش پيش چشم او، علفهاى زمين را به دهان مىگرفتند و مىجويدند . صدها گوسفند، در دستههاى پراكنده، منظره كوهستان را زيباتر كرده بود . پشت سرش، چند صخره و كوه و كتل، به صف ايستاده بودند . ابراهيم، به چه مىانديشد؟ به شماره گوسفندانش؟ يا عجايب خلقت و پرودگار هستى........


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 3:15 موضوع | لینک ثابت


هديه‏اى براى يوسف (ع)

هديه‏اى براى يوسف (ع)


اگر انسان در طول زندگى خود، صدها دوست بيابد و بهترين دوستان و ياران را داشته باشد، هيچ يك جاى دوستان دوران كودكى را نمى‏گيرد . دوستى‏هاى كودكانه و رفيقان آن ايام، هميشه در خاطر انسان باقى مى‏مانند و ياد و خاطره آنان، نشاط آفرين و شادى بخش است .
يوسف (ع) آن گاه كه به فرمانروايى مصر رسيد و بر مسند حكومت و نبوت تكيه زد، روزى يكى از دوستان قديمى و دوران كودكى‏اش را كه از راه دور آمده بود، ديد و بسى خوشحال شد . آن دوست، يوسف را به ياد كنعان و آن روزهاى مهر و مهربانى مى‏انداخت.............


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پانزدهم دی 1387 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت


غزه!!!!


           عزیزم گریه ات عمق وجودم را سوزاند تف بر بی غیرتان نامرد

http://www.al-akhbar.com/files/images/p19_20070628_pic1.full.jpg

 

 
 

دختر کوچکم قلب هر آزاده ای از اندوه دلت در آتش است .هیچ چیز جای خالی آن هایی را که از دست داده ای را پر نخواهد کرد . ولی بدان قلبم برای دلتنگی ات پاره پاره شده نمی دانم چطور می توانم به کمکت بیایم ولی عزیز کوچکم بدان من اگر چه دورم ولی اگر کوچکترین روزنه آمدن به سویت را بیابم لحظه ای درنگ نمی کنم حتی اگر کمکم به تو دوختن عروسکی باشد که وحشیانه پاره پاره اش کردند.  دریغ نخواهم کرد.عزیز دلم می دانی ما نیز چون تو دختر چهار ساله ای داشتیم که بابایش را جلوی چشمانش نامردمان روزگار سر بریدند به پایش زنجیر زدند و کیلو متر ها این کودک را با خانواده اش و سر های بریده بر نیزه بابا و عمو هایش و دیگر کسانش را با پای پیاده به اسیری بردند. مردم سرزمین من هر ساله برای این کودک و بابایش خون گریه می کنند. و امروز حکایت قلب کوچک تو حکایت همان دختر و باباست. عزیزم دیگر صحنه کربلا تکرار نخواهد شد .می دانم مردان این روزگار دلسنگ شدند .برای تکه ای استخوان جلوی ارباب نامرد با طعمه کردن تو دم تکان می دهند .اما صدای تنهایی تو فقط مال تو نیست تمام مردم سرزمین من با تو هم ناله اند و اگر مجال آمدن باشد دریغ نمی کنند . فقط خواستم بگویم گل کوچکم تنها نیستی روزی تو نیز چون دخترکان خوشبخت سرزمین های آزاد با عروسکت خنده کننان در کوچه های شهرت بازی خواهی کرد .و دیگر بیم از دست دادن مادر یا پدر را حین بازی نخواهی داشت. به تو قول می دهم دهان این وحشیان مست را پر از خون خواهیم کرد این دزدان بی شرم که تو را از امید های زندگیت از همان آغاز تولد بریدند تا سقف خانه تو را سقف خانه بچه هایشان کنند را سر جایشان خواهیم نشاند تا دیگر هیچ  دزد بی شرمی هوس چشم طمع دوختن به خانه های مردم مظلوم را نداشته باشد.عزیزم من نیز منتظرم تا به زودی به غزه آزاد تو بیایم و با هم سرود آزادی را بخوانیم. به امید آن روز.


اگر طاقت دیدن جنایات اسراییل را نداری به ادامه مطلب نرو!!!


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 16:35 موضوع | لینک ثابت


آسيب شناسى تحريف در عزادارى از ديدگاه مقام معظم رهبرى

آسيب شناسى تحريف در عزادارى 
ديدگاه مقام معظم رهبرى  
((امروز حسين بن على مى تواند دنيا را نجات بدهد به شرط آن كه چهره او را با تحريف مغشوش نكنند. نگذاريد مفاهيم و كارهاى تحريف آميز و غلط چشم ها و دل ها را از چهره مبارك و منور سيدالشهدا منصرف كند. بايد با تحريف مقابله كنيم ..............


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت


اصول و مبانى مداحى از ديدگاه رهبر

((يكى از چيزهايى كه بايد در اشعار مداحان باشد مفاهيم بلند اسلامى در باب توحيد مثلا يا در باب نبوت است و بهترين اشعار قدما در باب توحيد و نبوت همين مدايحى است كه شعراى بزرگ ما در مقدمه ديوان ها و مثنوى هايشان گفته اند. انسان حقيقتا با مضامين قوى و روشنگر اين اشعار، پيغمبر يا امام يا فاطمه زهرا(سلام الله عليها) را مى شناسد. البته آن طور كه بايد، نمى شود شناخت و ما نمى توانيم آن بزرگواران را درست بشناسيم لكن در آن حدى كه ممكن است مى توان آنها را شناخت . مثلاً راجع به اميرالمؤ منين (عليه السلام )، وقتى شعرى خوانده مى شود، ما آدم هاى پايين و متوسط، هم مقام معنوى على يعنى آن چيزى كه ما خبر كمى از آن داريم هم عبادت اميرالمؤ منين (عليه السلام )، هم مظلوميت اميرالمؤ منين (عليه السلام )، هم عدل او، هم ضعيف پرورى او، هم دشمن ستيزى او و هم جهاد او را مى توانيم بشناسيم ....................


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 15:18 موضوع | لینک ثابت


وصيتنامه امام حسين (ع )

وصيتنامه امام حسين (ع )
متن سخن :
((بِسْمِاللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ،
هذا ما اَوْصى بِهِ الْحُسَينُ بْنُ عَلِي اِلى اَخيِهِ مُحَمّدِ بْنِ الْحَنَفِيَّةِ
اَنَّ الْحُسَيْنَ يَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللّه وَحَدهُ لا شَرِيْكَ لَهُ
وَاَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ جاءَ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِهِ
وَاَنَّ الْجَنَّةَ حَقُّ وَالنّارَ حَقٌ وَالسَّاعَةَ آتِيَةٌ لارَيْبَ فيها
وَاَنَّاللّه يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ
وَاَنَّى لَمْ اَخْرُجْ اَشِرا وَلا بَطِراً وَلا مُفْسِداً وَلا ظالِماً
وَانَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ اْلا صْلاحِ فِى اُمَّةِ جَدِّى صلى اللّه عليه و آله
ارِيدُ اَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَاَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ
وَاَسيرَ بِسِيرَةِ جَدِّى وَاَبى على بْنِ اَبِى طالِبٍ
فَمَنْ قَبِلَنى بِقَبُولِ الْحَقِّ فَاللّه اَوْلى بِالْحقِّ
وَمَنْ رَدَّ عَلَىّ هذا اَصْبِرُ حَتّى يَقْضِيَاللّهُ بَيْنِى وَبَيْنَ الْقَومِ
وَهُوَ خَيْرُالْحاكِمِينَ
وَهذِهِ وَصِيَّتِى اِلَيْكَ يااَخِى
وَما تَوْفِيقى اِلاّ بِاللّه عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَاَليْهِ اُنِيبُ))(17).
ترجمه و توضيح لغات :
(( اءَشِر (از اءَشَرَ، يَاءْشِرُ))) : طغيان و سركشى و خودخواهى . بَطِر: سرپيچى و تكبر در مقابل حق .
ترجمه و توضيح :
امام عليه السلام هنگام حركت از مدينه به سوى مكه اين وصيتنامه را نوشت و با مهر خويش ممهور ساخته به برادرش محمد حنفيه تحويل داد:
((بِسْمِاللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ،)) اين وصيت حسين بن على است به برادرش محمد حنفيه ؛ حسين گواهى مى دهد به توحيد و يگانگى خداوند و گواهى مى دهد كه براى خدا شريكى نيست و شهادت مى دهد كه محمد صلّى اللّه عليه و آله بنده و فرستاده اوست و آيين حق (اسلام ) را از سوى خدا (براى جهانيان ) آورده است و شهادت مى دهد كه بهشت و دوزخ حق است و روز جزاء بدون شك به وقوع خواهد پيوست و خداوند همه انسانها را در چنين روزى زنده خواهد نمود)).


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت


تقليد، اقتباس

پيشتر مردم به هنگام برخورد با تمدن غرب ، تحت تاثير فريبايى آن ، چنين می پنداشتند كه : هر كس مى خواهد پيشرفته باشد، بايد باور داشته هاى اخلاقى و مذهبى خود را بدرود گويد و چون نسل جديد غرب ، عياشى ، لذت جويى ، و بى بند بارى راپيشه خود كند. تا بتواند پابه پا قافله تمدن ، سير كند واز بازماندگى بيرون آيد و تا بنگرد روزش از روز! اما جوامع غربى از ديدگاه يك دانشمند جامعه شناس ، چونكشتى بى ناخدايى است كه همه ريسمان هاى لنگرش را بريده باشند كه با هر موجى به اين سو و آن سو مى لغزد. آنچه در غرب مى ديديم و يا براى ما شرقى ها به ارمغان دارد، تمدنى بود بى عاطفه و به دور از احساسات پاك واصيل بشرى . ارد لوتين = دانشمند انگليسى و و سردبير مجله روندتيبل در جشن فارغ التحصيلان دانشگاه عليگره هند، گفت : تمدن جديدما را تا لب پرتگاه كشانده است : شما را نيز خواه ناخواه بدانسو خواهد كشيد. ما بهداروى خالصى نيازمنديم ، گمان دارم داروى درد ما نزد شماست ، و اما شما، به هوشباشيد تا داروى خالص خود را بر باد ندهيد و دقت كنيد در لذتهاى معجون مسموم كننده مادر نيفتيد (1) اين سيماى غرب است كه مى توان گفت : سعادت در آنجا به پايانرسيده است ، ريشه اين بى سامانى را بايد در حذف معنويات از زندگى و توجه نكردن به جنبه هاى اخلاقى ، روانى و اعتقادى ، جستجو كرد. همه چيز را از پشت عينك مادى ديدن ،نه تنها گرهى از كارها نمى گشايد؛ بلكه در فرجام ، انسان را به گونه اى كرم پيله، در تارهاى خود، خفه مى كند. مكتب و فلسفه رنگارنگ كه در جهان غرب از سرزمين انديشه چون قارچ مى رويد؛ و گروهى از جوانان را، مدتى سرگرم مى دارد، نشانه سرگردانى نسل جديد غرب ونشان دهنده ناتوانى غرب در پاسخگويى به خواسته هاى واقعى وبنيادى انسانهاست . اكنون بر آن نيستيم كه بگوييم : چه دستهاى مرموزى ، درنيل به هدفهاى استعمارى ، به تقويت اين گونه مكتب ها كمك مى كند، ولى آنچه ازگفتگو با جوانان سرخورده و دل مرده از زندگى ماشينى غرب - كه به سوى شرق سرازير شده اند بر مى آيد: اين است كه : تمدن موهوم غرب ، با همه مظاهر فريباى خود نتوانسته است به آنان آرامشى عنايت كند و حتى آنان به شرقى ها توصيه مى كنند: تااز نعمت آرامش روانى كه برخوردارند، رايگان دست نكشند.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت


عرفه؛ فرودگاه کل یوم عاشورا

حجّ را واگذاشت تا کعبه‏ای دیگر بنا سازد؛ همان که دعای عرفه‏اش را بین راه می‏خواند. ابراهیمِ کربلا، مُحرِمِ حجّی دیگرگونه است؛ حجّی که از حلقوم اسماعیلش زمزمِ خون می‏جوشد و سعی صفا و مروه‏اش، هنگامه‏های خیمه تا میدان است. عاشورا، عید قربان اوست. عرفه‏ی او، ناله‏هایی است که به شوق شهادت، به آسمان پر می‏کشد. تلبیه، «هل من ناصرٍ ینصرنی» است؛ فریادی برای نجات بشریت از چاه بت‏ها و بتگرها.

عرفه، پنجره‏ای است باز شده به عاشورا که نسیم دل‏انگیز عشق و ایثار و شهادت در آن می‏ورزد. عرفه، فرودگاهِ «کلُّ یومٍ عاشورا» است. عرفه، آفتابْ خانه‏ی «هیهات من الذّله» است. عرفه، یک خیمه مانده به «قتیل العبرات» است. عرفه، حسینیّه‏ی «ثاراللّه‏» است. عرفه، ندبه‏گاهِ «السلام علی الشَّیْبِ الخضیب» است. عرفه، «الرحیل الرحیلِ» کاروان عاشقان است. عرفه، پیوندِ حجّ و عاشورا و ظهور است. عرفه، پایگاه ابراهیم، مناجات خانه‏ی محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، مقتلِ حسین علیه‏السلام و تجلی‏گاهِ مهدی(عج) است. عرفه، باورگاهِ «ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة» است. عرفه، خیمه‏گاه است، علقمه است، قتلگاه است و ... عرفه، نام دیگر کربلاست!

گام به گام با دعای عرفه، به زیارت حسین علیه‏السلام می‏رویم و شرحه شرحه درد فراق را از سینه به لب خواهیم آورد. دل‏هامان لبیک زده‏ی آن ملکوتی است که تنها به قتلگاه رفت و نغمه‏ی «الهی رضا برضاک» برآورد. دل‏هامان، عطش زده‏ی آن فراتی است که تشنه، پا در رکاب کرد و به پیکاری دیگرگونه پرداخت. دل‏هامان، خون گریه کرده‏ی غروبی است که نیزه‏ها و شمشیرها، مردی از تبار آفتاب را در آغوش گرفته بودند ... و دل‏هامان، بی‏قرار دعای عرفه است که پایانی سرخ داشت!


 

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت 18:50 موضوع حضرت مهدى (عليه السلام) | لینک ثابت


یا مهدی


 

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت 18:20 موضوع حضرت مهدى (عليه السلام) | لینک ثابت


صورت و سيرت مهدى (ع )

صورت و سيرت مهدى (ع )

چهره و شمايل حضرت مهدى (ع ) را راويان حديث شيعى و سنى چنين نوشته اند: (چهره اش گندمگون ، ابروانى هلالى و كشيده ، چشمانش سياه و درشت و جذاب ، شانه اش پهن ، دندان هايش براق و گشاد، بينى اش ‍ كشيده و زيبا، پيشانى اش بلند و تابنده ، استخوان بندى اش استوار و صخره سان ، دستان و انگشتهايش درشت ، گونه هايش كم گوشت و اندكى متمايل به زردى - كه از بيدارى شب عارض شده - بر گونه راستش خالى مشكين . عضلاتش پيچيده و محكم ، موى سرش بر لاله گوش ريخته ، اندامش ‍ متناسب و زيبا، هياءتش خوش منظر و رباينده ، رخساره اش در هاله اى از شرم بزرگوارانه و شكوهمند غرق ، قيافه اش از حشمت و شكوه رهبرى سرشار. نگاهش دگرگون كننده ، خروشش درياسان ، و فريادش همه گير).(123)
حضرت مهدى صاحب علم و حكمت بسيار است و دارنده ذخاير پيامبران است . وى نهمين امام است از نسل امام حسين (ع ) اكنون از نظرها غايب است . ولىّ مطلق و خاتم اولياء و وصى اوصياء و قائد جهانى و انقلابى اكبر است . چون ظاهر شود، به كعبه تكيه كند، و پرچم پيامبر (ص ) را در دست گيرد و دين خدا را زنده و احكام خدا را در سراسر گيتى جارى كند. و جهان را پر از عدل و داد و مهربانى كند.
حضرت مهدى (ع ) در برابر خداوند و جلال خداوند فروتن است . خدا و عظمت خدا در وجود او متجلى است و همه هستى او را فرا گرفته است . مهدى (ع ) عادل است و خجسته و پاكيزه . ذره اى از حق را فرو نگذارد. خداوند دين اسلام را به دست او عزيز گرداند. در حكومت او، به احدى ناراحتى نرسد مگر آنجا كه حدّ خدايى جارى گردد.(124)
مهدى (ع ) حق هر حقدارى را بگيرد و به او دهد. حتى اگر حق كسى زير دندان ديگرى باشد، از زير دندان انسان بسيار متجاوز و غاصب بيرون كشد و به صاحب حق باز گرداند. به هنگام حكومت مهدى (ع ) حكومت جباران و مستكبران ، و نفوذ سياسى منافقان و خائنان ، نابود گردد. شهر مكه - قبله مسلمين - مركز حكومت انقلابى مهدى شود. نخستين افراد قيام او، در آن شهر گرد آيند و در آنجا به او بپيوندند... برخى به او بگويند، با ديگران جنگ كند، و هيچ صاحب قدرتى و صاحب مرامى ، باقى نماند و ديگر هيچ سياستى و حكومتى ، جز حكومت حقه و سياست عادله قرآنى ، در جهان جريان نيابد. آرى ، چون مهدى (ع ) قيام كند زمينى نماند، مگر آنكه در آنجا گلبانگ محمدى : (( اشهد ان لا اله الا اللّه ، و اشهد ان محمّدا رسول اللّه ، )) بلند گردد.
در زمان حكومت مهدى (ع ) به همه مردم ، حكمت و علم بياموزند، تا آنجا كه زنان در خانه ها با كتاب خدا و سنت پيامبر (ص ) قضاوت كنند. در آن روزگار، قدرت عقلى توده ها تمركز يابد. مهدى (ع ) با تاءييد الهى ، خردهاى مردمان را به كمال رساند و فرزانگى در همگان پديد آورد...
مهدى (ع ) فريادرسى است كه خداوند او را بفرستد تا به فرياد مردم عالم برسد. در روزگار او همگان به رفاه و آسايش و وفور نعمتى بى مانند دست يابند. حتى چهارپايان فراوان گردند و با ديگر جانوران ، خوش و آسوده باشند. زمين گياهان بسيار روياند آب نهرها فراوان شود، گنجها و دفينه هاى زمين و ديگر معادن استخراج گردد. در زمان مهدى (ع ) آتش فتنه ها و آشوبها بيفسرد، رسم ستم و شبيخون و غارتگرى برافتد و جنگها از ميان برود.
در جهان جاى ويرانى نماند، مگر آنكه مهدى (ع ) آنجا را آباد سازد.
در قضاوتها و احكام مهدى (ع ) و در حكومت وى ، سر سوزنى ظلم و بيداد بر كسى نرود و رنجى بر دلى ننشيند.(125)
مهدى ، عدالت را، همچنان كه سرما و گرما وارد خانه ها شود، وارد خانه هاى مردمان كند و دادگرى او همه جا را بگيرد.
شمشير حضرت مهدى (ع ) 
شمشير مهدى ، (( سيف اللّه و سيف اللّه المنتقم )) است . شمشيرى است خدايى ، شمشيرى است انتقام گيرنده از ستمگران و مستكبران . شمشير مهدى شمشير انتقام از همه جانيان در طول تاريخ است . درندگان متمدن آدمكش را مى كشد، امّا بر سر ضعيفان و مستضعفان رحمت مى بارد و آنها را مى نوازد.
روزگار موعظه و نصيحت در زمان او ديگر نيست . پيامبران و امامان و اولياء حق آمدند و آنچه لازمه پند دادن بود بجاى آورند. بسيارى از مردم نشنيدند و راه باطل خود را رفتند و حتى اولياء حق را زهر خوراندند و كشتند. امّا در زمان حضرت مهدى بايد از آنها انتقام گرفته شود.
مهدى (ع ) آن قدر از ستمگران را بكشد كه بعضى گويند: اين مرد از آل محمّد (ص ) نيست . امّا او از آل محمّد (ص ) است يعنى از آل حق ، آل عدالت ، آل عصمت و آل انسانيت است .
از روايات شگفت انگيزى كه مورد حضرت مهدى (ع ) آمده است ، خبرى است كه از حضرت امام محمّد باقر (ع ) نقل شده و مربوط است به 1290 سال قبل . در اين روايت حضرت باقر (ع ) مى گويند:
(مهدى ، بر مركبهاى پر صدايى ، كه آتش و نور در آنها تعبيه شده است ، سوار مى شود و به آسمانها، همه آسمانها سفر مى كند).
و نيز در روايت امام محمّد باقر (ع ) گفته شده است كه بيشتر آسمانها، آباد و محل سكونت است . البته اين آسمان شناسى اسلامى ، كه از مكتب ائمه طاهرين (ع ) استفاده مى شود، ربطى به آسمان شناسى يونانى و هيئت بطلميوسى ندارد... و هر چه در آسمان شناسى يونانى ، محدود بودن فلك ها و آسمانها و ستارگان مطرح است ، در آسمان شناسى اسلامى ، سخن از وسعت و ابعاد بزرگ است و ستارگان بى شمار و قمرها و منظومه هاى فراوان . و گفتن چنين مطالبى از طرف پيامبر اكرم (ص ) و امام باقر (ع ) جز از راه ارتباط با عالم غيب و علم خدايى امكان نداشته است .


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 17:57 موضوع حضرت مهدى (عليه السلام) | لینک ثابت


راههاى كنترل غضب در انسان

سؤ ال :

غضب يكى از رذيله هاى اخلاقى است كه در روايات پيرامون آن و آثار وحشت آور آن فرمايشات زيادى شده است استدعا دارم راجع به علاج و راههاى كنترل غضب رهنمودهائى بفرمائيد؟

پس از آن كه انسان عاقل در حال سكونت نفس و خاموشى غضب ، ملاحظه مفاسد آن و مصالح كظم غيظ را نمود، لازم است بر خود حتم كند كه با هر قيمتى است و با هر رنج و زحمتى ممكن است ، اين آتش ‍ سوزان و نائره فروزان را از قلب خود فرو نشاند، و دل خود را از ظلمت و كدورت آن صافى نمايد. و اين با قدرى اقدام و برخلاف نفس و خواهش آن رفتار نمودن و تدبّر نمودن در عواقب امر و نصيحت نمودن نفس ، كارى است بس ممكن .
چنان چه تمام اخلاق فاسده و ملكات زشت را مى توان از ساحتِ نفس ‍ خارج كرد، و جميع محاسن و ملكات حسنه را مى توان در قلب وارد كرد و روح را با آن متحلّى نمود.(33)
از براى عِلاج غضب در حال اشتعال آن نيز، علاج علمى و عملى است .
امّا علمى ، تفكّر در اين امور كه ذكر شد، كه آن نيز خود را طرق معالجات عمليّه است ، در اين حال .
امّا عملى ، پس عمده آن انصراف نفس است در اوّلِ پيدايش آن . چون اين قوّه ، مثل آتش كم كم اشتعال پيدا مى كند و رو به اشتداد مى گذارد تا اين كه تنورش سوزان و نائره اش سخت فروزان شود، و عنان را از دست انسان بكلّى بگيرد، و نور عقل و ايمان را خاموش كند، و چراغ هدايت را يكسره منطفى نمايد، و انسان را بيچاره و ذليل كند. بايد انسان ملتفت باشد تا اشتعال آن زياد نشده ، و نائره آن شدّت پيدا نكرده ، خود را به وسايلى منصرف كند، يا به رفتن از آن محلّى كه اسباب غضب در آن جا فراهم شده ، و يا به تغيير حال . اگر نشسته است ، برخيزد، و اگر ايستاده است ، بنشيند. يا به ذكر خداى تعالى اشتغال پيدا كند. بلكه بعضى ذكر خدا را در حال غضب واجب دانند، و يا مشغول كارهاى ديگر شود.(34)
امّا شخص شجاع در جميع اين امور به خلاف آن است . كارهايش از روى رويّه و ميزان عقل و طماءنينه نفس (است ). در موقع خود غضب مى كند و در موقع خود حلم و بردبارى كند. و هر چيز، او را حركت ندهد و به غضب نياورد، و در موقع غضب به اندازه غضب كند، و با تميز و عقل ، انتقام كشد. مى فهمد از كه انتقام كشد و به چه اندازه و به چه كيفيت انتقام كند و از كه عفو و اغماض نمايد. در وقت غضب ، عنان عقلش در دستش ‍ است و به حرف هاى زشت و اءعمال ناهنجار مبادرت نكند و كارهايش همه از روى ميزان عقل و شرع و عدل و انصاف است . به طورى اقدام كند كه در آخر كار پشيمان نشود.(35)
توجه به خودتان بايد داشته باشيد. هر شخصى بايد خودش را محاسبه كند. يكى از مناطق سير، محاسبه آدم است ،نوع انسان مراقبت از خودش ‍ بكند در روز كه مشغول عمل است كه خلاف نكند، شب هم كه ، آخر شب هم كه مى رود منزل از خودش محاسبه كند، مثل يك كسى كه از او استنطاق مى خواهد بكند، بازرسى مى كند، خودش بازرسى كند ببيند كه امروز چه كرده است . شما از خودتان هر شب بازرسى كنيد.

خورشيد عرفان (چهل سؤ ال عرفانى و اخلاقى از امام خمينى)


 

نوشته شده توسط حسین در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 13:26 موضوع جوانی | لینک ثابت


حضور قلب در نماز

حضور قلب در نماز


سؤ ال :

لطفاً با توجه اينكه حضرتعالى در باب نماز و آداب آن دو كتاب وزين و مهمى تاءليف فرموديد بفرمائيد چگونه ميتوان در نماز حضور قلب پيدا كرد و اساساً چرا در نماز غافليم ؟

حضور قلب در عبادت : پس از براى آن نيز مراتبى است كه عمده آن دو مرتبه است : يكى حضور در عبادت اجمالاً، و آن چنان است كه در عين اشتغال به عبادت - هر عبادتى باشد چه از باب طهارت مثل وضو و غسل و چه از باب نماز و روزه و حجّ و ديگر امور - انسان به طريق اجمال ملتفت باشد كه ثناى معبود مى كند گرچه خود نمى داند كه چه ثنائى مى كند و چه اسمى از اسماء حقّ را مى خواند. شيخ عارف كامل ما(140) - روحى فداه - براى اين نحو عبادت مثل مى زدند به اينكه يكى قصيده در مدح كسى بگويد و به طفلى كه معناى آن را نمى فهمد بدهد كه در محضر او بخواند و به طفل بفهماند كه اين قصيده در مدح اين شخص است . البتّه آن طفل كه قصيده را مى خواند اجمالاً مى داند ثناى ممدوح را مى كند گرچه كيفيّت آن را نمى داند. ماها نيز كه طفل ثناخوان حقّ هستيم و نمى دانيم كه اين عبادات را چه اسرارى است و هر يك از اين اوضاع الهيّه با چه اسمى از اسماء ارتباط دارد و به چه كيفيّت ثناى حقّ است ، اينقدر بايد ملتفت باشيم كه هر يك از آنها ثنائى است از كامل مطلق و معبود و ممدوح على الاطلاق ، كه خود ذات مقدّس در اين اوضاع خود را ثنا فرموده و ما را امر فرموده كه در پيشگاه مقدّسش اين نحو ثنا كنيم .(141)
عزيزم ! تو مناجات با حقّ را مثل تكلّم با يكنفر بندگان ناچيز حساب كن . چه شده است كه اگر با يك نفر از دوستان ، سهل است با يك نفر از بيگانگان ، اشتغال به صحبت داشته باشى مادام كه با او مذاكره مى كنى ، از غير غافلى ، و با تمام توجّه به او مشغولى ، ولى در اشتغال به مكالمه و مناجات يا ولىّ النعم و پروردگار عالميان ، بكلّى از او منصرف و غافلى و به ديگر امور متوجّهى ؟! آيا قدر بندگان از ذات مقدّس حقّ افزون است ؟ يا تكلّم با آنها ارزشش از مناجات با قاضى الحاجات بيشتر است ؟ آرى من و (شما) مناجات با حقّ را نمى دانيم چيست . تكاليف الهيّه را سربار امور مى دانيم . البتّه امرى كه تحميل بر شخص شد و سربار زندگانى گرديد، در نظر اهمّيّت نخواهد داشت . بايد سرچشمه را اصلاح كرد و ايمان به خداوند و فرمايشات انبياء پيدا كرد تا كار اصلاح شود. همه بدبختى ها از ضعف ايمان و سستى يقين است .
(142)
انسان در حال غلبه غضب و غلبه محبّت گاهى از هر امرى غافل مى شود. يكى از دوستان موثّق ما مى گفت : ((وقتى با جمعى از اوباش در اصفهان منازعه كرديم ، در بين اشتغال به زد و خورد مى ديدم بعضى از آنها مشت به من مى زند؛ نفهميدم چيست ، بعد كه فراغت حاصل شد و به خود آمدم معلوم شد با كارد چندين زخم به من زدند كه از آثار آن تا چندى بسترى بودم )). البتّه نكته آن هم معلوم است . وقتى كه نفس توجه تامّ به يك امرى پيدا كرد از مُلك بدن غافل مى شود و احساسات از كار مى افتد و همّش همّ واحد مى شود. ما خود در جنگ و جدال مباحثات - نعوذباللّه منها - ديديم كه اگر در مجلس هر امرى واقع شود از آن بكلّى غافل هستيم . ولى افسوس كه ما به هر امرى توجه تامّ داريم جز به عبادت پروردگار عبادت پروردگار.
(143)
بنابراين ، اوّل مرتبه حضور قلب در باب عبادات ، حضور قلب در عبادات است اجمالاً؛ و آن از براى همه كس ميسور است . و آن ، چنان است كه انسان به قلب خود بفهماند كه باب عبادات باب ثناى معبود است . و از اوّل عبادت تا آخر آن ، به طور اجمال قلب را به اين معنى كه اشتغال به ثناى معبود دارد متوجّه و حاضر كند؛ گرچه خود نمى داند چه ثنائى مى كند و ذات مقدس را به چه و با چه ثنا مى كند و آيا اين عبادت ثناى ذاتى است يا اسمائى يا غير آن ، تقديسى يا تحميدى است ؛ مثل آنكه شاعرى مديحه اى براى كسى بگويد و به طفلى بفهماند كه اين در مدح فلان است ، ولى او نداند كه ممدوح را با چه و به چه مدح و ثنا كرده ؛ او اجمالاً مى داند كه مدح مى كند گرچه تفصيلاً نداند. همين طور اطفال دبستان معارف محمّدى صلّى اللّه عليه و آله ، كه مدايح و ثناهائى را كه به كشف كامل تامّ آن حضرت مكشوف و به وحى و افاضه حضرت حق ، جلّ جلاله ، بر قلب شريفش نازل شده ، در پيشگاه مقدّس مى سرايند؛ گرچه خود نمى دانند كه چه ثنائى مى گويند و به چه و براى چه ، مدح مى سرايند؛ ولى اوّل مرتبه كمال عبادات آنها آن است كه قلب آنها در عبادت حاضر باشد كه ثناى حقّ مى كنم به ثنائى كه حقّ تعالى براى خود فرموده و خاصّان درگاه به آن رطب اللّسان شده اند. بلكه اگر ثناگوئى به لسان اولياكند بهتر است .
(144)
سبب عدم حضور قلب ما در عبادات و غفلت از آن چيست . اگر ما مناجات حقّ تعالى و ولىّ نعم خود را به قدر مكالمه با يك مخلوق عادى ضعيف اهميت دهيم ، هرگز اين قدر غفلت و سهو و نسيان نمى كنيم . و پر معلوم است كه اين سهل انگارى و مسامحه ناشى از ضعف ايمان به خداى تعالى و رسول و اخبار اهل بيت عصمت است ؛ بلكه اين مساهله ناشى از سهل انگارى محضر ربوبيّت و مقام مقدّس حقّ است ، ولىّ نعمتى كه ما را به لسان انبيا و اولياء، بلكه با قرآن مقدّس خود، به مناجات و حضور خود دعوت فرموده و فتح ابواب مكالمه و مناجات با خود را به روى ما فرموده ، با اين وصف ما به قدر مذاكره با يك بنده ضعيف ادب حضور او را نگاه نداريم ؛ بلكه هر وقت وارد نماز، كه باب الابواب محضر ربوبيّت و حضور درگاه او است ، مى شويم ، گوئى وقت فرصتى به دست آورديم و مشغول افكار متشتّته و خواطر شيطانيّه مى گرديم ، كانّه نماز كليد دكّان يا چرتكه حساب يا اوراق كتاب است . اين را نبايد جز ضعف ايمان به او، و ضعف يقين ، چيز ديگر محسوب داشت ، و انسان اگر عواقب و معايب اين سهل انگارى را بداند و به قلب بفهماند، البته در صدد اصلاح برمى آيد و خود را معالجه مى كند.
انسان اگر امرى را با اهميّت و عظمت تلقّى نكند، كم كم منجر به ترك آن مى شود؛ و ترك اعمال دينيّه به ترك دين ، انسان را مى رساند.
(145) ...و از امورى كه انسان را اعانت كامل كند بر تحصيل حضور قلب ، مراقبه از وقت است كه عهد معهود و ميعاد موعود حقّ است . و شخص سالك الى اللّ ه و مجاهد فى سبيل اللّه اگر نتوانست تمام اوقات خود را به حقّ دهد، لااقل اين پنج وقت را كه حقّ تعالى به او وقت داده و دعوت براى ملاقات فرموده بايد مراقبت كند و از حقّ تعالى به جان و دل تشكّر كند كه او را اجازه ورود در مناجات داده و بار خدمت در مجلس انس و محفل قدس داده . پس ، از آن غفلت نكند و از وعده گاه حقّ تخلّف نورزد.(146)
اى عزيز، تو نيز به قدر ميسور و مقدار مقدور اين وقت مناجات را غنيمت شمار و به آداب قلبيّه آن قيام كن ، و به قلب خود بفهمان كه مايه حيات ابدى اخروى و سرچشمه فضائل نفسانيّه و راس المال كرامات غيرمتناهيه به مراودت و موانست با حق است و مناجات با او، خصوصاً نماز كه معجون روحانى ساخته شده با دست جمال و جلال حق است و از جميع عبادات جامعتر و كاملتر است . پس ، از اوقات آن حتى الامكان محافظت كن . و اوقات فضيلت آن را انتخاب كن كه در آن نورانيتى است كه در ديگر اوقات نيست و اشتغالات قلبيّه خود را در آن اوقات كم كن بلكه قطع كن . و اين حاصل شود، به اينكه اوقات خود را موظفّ و معيّن كنى . و براى نماز كه متكفّل حيات ابدى تو است ، وقتى خاصّ تعيين كنى كه در آن وقت كارهاى ديگرى نداشته باشى و قلب را تعلّقاتى نباشد، و نماز را با امور ديگر مزاحم قرار مده تا بتوانى قلب را راحت و حاضر كنى .
(147)

اگر اجازه نبود كه انسان وارد بشود بر عبادات ، همه عبادات ، انسان خجالت مى كشيد كه بايستد در مقابل خدا و بخواهد در مقابل خدا او را تمجيد كند. انسان كوچكتر از اين است كه بايستد در مقابل خدا و خدا را تمجيد كند، تحميد كند. اين ادعاست . تحميد و تمجيد، ادعاى اين است كه من شناختم ، و انسان عاجز است از اينكه بشناسد، لكن چاره نيست چون خود گفته است ، خود او امر فرموده است و چون او امر فرموده است ، همه بايد اطاعت كنند ولو اينكه قاصر هستند از اينكه تحميد كنند خدا را، تنزيه كنند خدا را. هر جا تكبير آمده ، دنبالش تنزيه هم ، در نماز اينطور است ، سبحان الله مى گويد بعد الله اكبر. اول تنزيه مى كند خدا را، بعد تحميد مى كند، بعد تكبير مى كند كه حمد خدا در بين يك تنزيه و يك تكبير واقع مى شود. مى خواهيد ركوع برويد تكبير مى كنيد، تكبير مى گوئيد. از ركوع برمى خيزيد تكبير مى گوئيد. در ركوع تنزيه مى كنيد. وقتى وارد به سجود مى خواهيد بشويد باز تكبير مى گوئيد، در سجود تنزيه مى كنيد، بعد از سجود تكبير مى گوئيد، باز تكبير مى گوئيد و وارد سجود مى شويد و تنزيه مى كنيد. همه اش براى اين است كه بفهماند كه مساءله بالاتر از اين مسائل است . منزه است از اينكه تو تكبير كنى ، تكبير مى گوئيد، تنزيه مى كند او را از اينكه تكبير بگوئيد برايش . تنزيه مى كنيد، تكبير مى كند او را كه تنزيه اش ‍ كنيد. نماز و وضعش اينطورى است و عبادات ديگر. و اگر نبود امر خدا و لزوم اطاعت از امر خدا، بايد بگويم انسان آن كه حظ ضعيفى از معرفت دارد جراءت به اينكه بايستد و عبادت كند خدا را نداشت
.

 

خورشيد عرفان (چهل سؤ ال عرفانى و اخلاقى از امام خمينى)


 

نوشته شده توسط حسین در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 13:22 موضوع جوانی | لینک ثابت


راه مبارزه با شيطان

سؤ ال :
شيطان دشمنى است كه تمام عبادات خود را بواسطه عدم يك سجده بر آدم عليه السّلام بر باد داد و آن نشانه اين است كه شيطان بعنوان دشمن قهار براى انسان مطرح است به نظر حضرتعالى راه مبارزه با شيطان چيست ؟

واى عزيز! از خداى تبارك و تعالى در هر آنْ استعانت بجوى و استغاثه كن در درگاه معبود خود، و با عجز و إ لحاح عرض كن : بار الها! شيطان دشمن بزرگى است كه طمع بر انبياء و اولياى بزرگ تو داشته و دارد. تو خودت با اين بنده ضعيفِ گرفتار اءمانى و اءوهامِ باطله و خيالات و خرافات عاطله ، همراهى كن كه بتواند از عهده اين دشمن قوى برآيد، و در اين ميدان جنگ با اين دشمن قوى كه سعادت و انسانيّت مرا تهديد مى كند، تو خودت با من همراهى فرما كه بتوانم جنود او را از مملكت خاصّ تو خارج كنيم و دست اين غاصب را از خانه مختصّ به تو كوتاه نمايم .(159)
پس اى عزيز فكرى كن و چاره جويى نما و راه نجاتى و وسيله خلاصى از براى خود پيدا كن . و به خداىِ اءرحم الرّاحمين پناه ببر، و در شب هاى تاريك با تضرّع و زارى از آنْ ذاتِ مقدّس تمنّا كن كه تو را إ عانت كند در اين جهاد نفس ، تا إ ن شاءاللّه غالب شوى و مملكت وجودت را رحمانى گردانى ، و جنود شيطان را از آن بيرون كنى ، و خانه را به دست صاحبش ‍ دهى تا سعادت ها و بهجت ها و رحمت هايى خداوند به تو عطا فرمايد.(160)
در هر حال از خداى مهربان در هر وقت خصوصاً در خلوات با تضرّع و استكانت و عجز و مذّلت بخواه كه تو را هدايت كند به نور توحيد، و قلب تو را منوَّر كند به بارقه غيبى يك بينى و يك پرستى ، تا از همه عالم وارهى و همه چيز را ناچيز دانى و با تضرّع از آن ذات مقدّس خواهش كن كه اءعمال تو را خالص گرداند و تو را هدايت فرمايد به طريق خلوص و ارادت .(161)

 

خورشيد عرفان (چهل سؤ ال عرفانى و اخلاقى از امام خمينى)


 

نوشته شده توسط حسین در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 13:16 موضوع جوانی | لینک ثابت


زليخا

زليخا
داستان ((زليخا و يوسف )) زيباترين داستانهاى قرآن است . خداوند خود در آغاز سوره يوسف مى فرمايد: ((ما زيباترين داستانى را كه مى توان نقل كرد به تو وحى كرديم (42))).
زليخا همسر ((عزيز)) يعنى نخست وزير مصر بود. تواريخ اسلامى ، پست و مقام شوهر زليخا را، مختلف نقل كرده اند: صدراعظم ، رئيس زندانها يا رئيس ‍ كل تشريفات دربار.
پادشاه مصر، فرعون (ريان الوليد) از فراعنه عرب بود كه بر مصر حكم مى راندند(43). شوهر زليخا كسى است كه ما او را به گفته قرآن مجيد، ((عزيز)) مى خوانيم . از اينجا پيداست كه او هر كه بوده و هر مقامى كه داشته ، از مقربان درگاه و مردى با نفوذ بوده است چون ((عزيز)) در زبان عربى كه قرآن ذكر مى كند به معناى شخص مقتدر و با نفوذ است .
همسر او ((زليخا)) در زيبائى و رعنايى و اعتدال قامت ، گوى سبقت از همگان ربوده و از اين جهات در تمام مصر ضرب المثل بود.
يوسف كوچكترين فرزند يعقوب پيامبر كه به وسيله برادرانش در فلسطين به چاه افتاده بود، توسط كاروانى كه روانه مصر بود از چاه در آمد و در بازار برده فروشان مصر فروخته شد. در آنجا او را به عنوان غلام بچه براى عزيز مصر خريدند و بدينگونه وارد خانه او شد.
يوسف در خانه عزيز زير نظر مستقيم همسر او ((زليخا)) بزرگ شد تا به سن هيجده سالگى رسيد و از علم و حكمت برخوردار گرديد. در آن اوقات هنگامى كه ((عزيز)) مى خواست به مسافرتى برود، همسرش را مخاطب ساخت و گفت : ((جايگاه او را گراميدار، اميد است در تنهائى ما مؤ ثر باشد يا او را چون فرزند خود بگيريم (44))).
با اين وصف ، زليخا زنى جوان بود واينك جوانى بيگانه را با اندامى برازنده و سيمايى زيبا و قيافه اى خوش تركيب در كنار خود مى ديد و سعى داشت به هر نحوى شده او را به خود متمايل سازد و راز دل خويش را با وى در ميان بگذارد.
به همين جهت نخست با نگاههاى معنادار تمام حركات يوسف را زير نظر گرفت ، باشد كه او را به خود متوجه سازد و چون نتيجه اى نگرفت ، از راه غَنْج و دَلال وارد شد و آنچه در قدرت داشت به كاربرد تا با اين حربه برنده او را وادار به تسليم كند ولى يوسف هم كه هاله اى از نور نبوت و تربيت صحيح خانوادگى ، تمام وجودش را فراگرفته بود، بيدى نبود كه با اين بادها بلرزد. يوسف علاوه بر مقام عصمت ، مى دانست كه زليخا زنى شوهردار است و نسبت به او حق پرستارى دارد و سالهاست كه خود و شوهرش او را تحت مراقبت گرفته اند تا به اين سن و سال رسانده اند و نبايد به آنان خيانت كرد.
سرانجام ((زليخا)) در غيبت همسرش ((عزيز)) كه به سفر رفته بود، يوسف را به خوابگاه خود برد تا در آنجا به طور آشكار از مراوده خود با وى و برخوردهاى معنا دارى كه با او داشته است ، پرده بردارد. بدين منظور، درها را بست و گفت : ((من خود را مهياى تو كرده ام ! ولى يوسف گفت : پناه به خدا! اين خيانت است . او خداوندگار من است و مرا گرامى داشته و مقامى نيكو عطا كرده است . اگر من مرتكب چنين خيانتى شوم ، ستمكار و متجاوز خواهم بود. و خدا هرگز ستمكاران را رستگار نمى گرداند(45))).
((زليخا پند يوسف را به هيچ گرفت و چون هوى و هوس تمام وجودش را فراگرفته بود، نزديك آمد تا با وى در آميزد. چنان لحظه حساسى فرا رسيده بود كه يوسف چون به ياد خداست به مخالفت پرداخت و خدا نيز او را مورد عنايت قرار داد و قصد سوء و عمل زشت را از وى بگردانيد؛ زيرا يوسف از بندگان پاك سرشت بود(46))).
با اينكه يوسف مى دانست درها بسته است ، مع الوصف براى اينكه از تماس ‍ با زليخا بركنار بماند به طرف در دويد. در اين هنگام قفل در شكست و در باز شد! زليخا يوسف را دنبال كرد و از پشت سر پيراهن او را گرفت و كشيد تا او را به خوابگاه باز گرداند. همين موضوع نيز موجب شد كه پيراهن يوسف پاره شود.
يوسف و زليخا در حال غيرعادى از اطاقها بيرون پريدند و چون وارد حياط كاخ شدند ((عزيز)) را ديدند كه از سفر بازگشته است .
((عزيز)) آن دو را ديد كه با رنگى پريده و سر و وضعى غيرعادى از اطاق بيرون مى آيند. ((زليخا)) بدون درنگ گفت : ((مجازات كسى كه نسبت به همسر تو قصد سوئى داشته است اين است كه يا به زندان افتد و يا سخت شكنجه ببيند(47))).
يوسف كه خود را در معرض اتهام ديد گفت : ((اى عزيز! همسر تو است كه با من مراوده نموده و مرا به سوى خود كشيده است )).
در اين هنگام طفلى شيرخوار از بستگان زليخا با قدرت كامله خدا به زبان آمد و گفت : اگر پيراهن يوسف از جلو سينه دريده است ، زليخا راست مى گويدويوسف دروغگوست - زيرادراين صورت يوسف به طرف اورفته است و زليخا با وى گلاويز شده و پيراهن او را پاره كرده است - ولى اگر پيراهن يوسف از پشت سر پاره شده زليخادروغ مى گويدو يوسف راستگوست .
عزيز كه از سخن گفتن طفل شيرخوار در شگفت مانده بود، جلوآمد و پيراهن يوسف را نگاه كرد و چون ديد كه پيراهن از پشت سر پاره شده به زليخا رو كرد و گفت : ((هرچه هست زير سر شما زنان است ؛ زيرا افسون شما زنان بسى بزرگ است (48))).
ماجرا رفته رفته درز گرفت و به گوش خانمهاى دربار و اشراف بلكه عموم زنان شهر رسيد و همه ، زليخا را به باد انتقاد و سرزنش گرفتند:
((زنان شهر شايع ساختند كه همسر عزيز، پيشخدمت جوان خود را به سوى خويش فراخوانده و دل در گرو عشق او نهاده و سخت به او دلبسته است ، ما او را در گمراهى آشكارى مى بينيم (49))).
چون زليخا از مضمونهاى نيشدار زنان شهر كه برايش ساخته بودند آگاه شد، آنان را دعوت كرد و براى هر كدام بالشى در گوشه و كنار سالن پذيرايى نهاد و به دست هر كدام ، كاردى براى قاش كردن ميوه داد و همينكه مجلس آراسته شد از يوسف خواست كه به مجلس در آيد!
همينكه زنان اشرافى و خانمهاى دربارى مصر، يوسف را با آن اندام دل آرا و قامت موزون و سيماى درخشان ديدند، چنان محو تماشاى او شدند كه بى اختيار انگشتان خود را با كارد به جاى ميوه بريدند و متوجه نشدند و گفتند: ((محال است كه اين جوان محبوب و دلفريب ، بشر باشد، نه ، نه ، او فرشته اى بزرگوار است (50))).
و به گفته سعدى :

گرش ببينى و دست از ترنج بشناسى

روا بود كه ملامت كنى زليخا را

در اينجا زليخا از فرصت استفاده كرد و به زنان مصر گفت : اين است آنچه مرا به خاطر آن سرزنش مى كنيد. شما طاقت نياورديد او را به يك نظر ببيند ولى او شبانه روز در كنار من است !
((اين است آنچه مرا در خصوص عشق او ملامت كرده ايد. من او را به خود دعوت كردم ولى او خوددارى كرد. صريحا مى گويم اگر آنچه را از وى مى خواهم و به او دستور مى دهم عملى نسازد، به زندان خواهد افتاد يا خوار و ذليل مى شود(51))).
عزيز و همسرش زليخا به منظور جلوگيرى از آبروريزى بيشتر و بدگويى و سرزنش مردم ، يوسف را به زندان افكندند ولى يوسف كه از خطر بزرگ معصيت الهى رهيده بود گفت : ((پروردگارا! من زندان را بهتر از اين مى دانم كه زنان مرا به آن مى خوانند. اگر افسون زنان را از من بر طرف نسازى ممكن است به سوى آنان كشيده شوم و از نادانان به شمار آيم (52))).
خداوند مهربان هم دعاى يوسف را مستجاب كرد و با زندانى شدن او خطر فريب و افسون زنان را از وى برطرف ساخت .
يوسف در زندان به سر مى برد تا سالها بعد كه فرعون مصر خواب ديد كه هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را خوردند. چون از معبّران تعبير خواست آنان گفتند خوابى پريشان است كه قادر به تعبير آن نيستيم . جوانى كه نديمان فرعون و با يوسف در زندان بود، در اين موقع به ياد يوسف افتاد و به فرعون گفت : شخصى بزرگوار و پاكدل در زندان است كه كاملا از عهده تعبير اين خواب برخواهد آمد.
فرعون دستور داد او را از زندان در آورند. ولى يوسف گفت : قبل از هر چيز بايد معلوم شود گناه من چيست كه بايد سالها در زندان بمانم ؟ و به ماءمور گفت : برگرد و به پادشاه بگو از زنان مصر سؤ ال كند علت چه بود كه زنان اشرافى و خانمهاى دربارى انگشتان خود را بريدند؟! خداى من از افسون آنان خبر دارد.
فرعون زنان را احضار كرد و پرسيد: چرا با يوسف مراوده برقرار ساختيد و او را به خود دعوت كرديد؟ زنان گفتند: نه ، به خدا سابقه بدى از او سراغ نداريم . در اين هنگام زليخا كه به واسطه مرگ شوهرش ((عزيز)) ديگر نه آن عزت و احترام را داشت و نه آن آب و رنگ را، گفت :
((هم اكنون حقيقت آشكار شد. من اعتراف مى كنم كه اين من بودم كه او را به خود دعوت كردم ، او هر چه مى گويد راست است (53))).
يوسف با تجليل خاصى از اتهامات وارده تبرئه شد و با عزت و سرافرازى از زندان بيرون آمد، در حالى كه مرد و زن مصر اطلاع يافتند كه يوسف به خاطر پاكى و ترتيب اثر ندادن به خواهشهاى همسر عزيز مصر به زندان افتاده بود!
فرعون مصر چون يوسف را از نزديك ديد و با او سخن گفت ، چنان شخصيت وى در نظرش بزرگ آمد كه به نفع او از سلطنت كناره گرفت و سرنوشت ملت و مملكت مصر را به دست او سپرد.
بدينگونه يوسف كه به خاطر خويشتندارى از معصيت الهى و پاس احترام ناموس مردم به زندان افتاد، سرانجام همه كاره مصر شد. او، هم پيغمبر خدا بود و هم عزيز مصر، هم با كمال قدرت بر مصر حكومت مى كرد و هم چشم و چراغ مصريان بود.
مطابق برخى از روايات اسلامى سالها بعد كه زليخا پير و نابينا شده بود، روزى بر سر راه يوسف نشست و همينكه يوسف خواست از آنجا بگذرد، برخاست و از وى خواست كه دعا كند تا خدا چشمش را بينا كند و جوانى و زيبايى روزگار نخستين را به او بازگرداند تا بتواند او را ببيند، و به همسرى او در آيد. پيك الهى فرود آمد و از يوسف خواست دعا كند. يوسف پيامبر محبوب خدا هم دعا كرد و زليخا به همان شكل و اندام خوش تركيب ، ايامى كه با يوسف برخورد داشت و مى خواست به طور نامشروع با وى تماس ‍ بگيرد، بازگشت و به صورت مشروع به همسرى يوسف در آمد.
اين نتيجه دورى از گناه و دورى از نافرمانى خداست !


 

نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 19:21 موضوع جوانی | لینک ثابت


بحث و گفتگوى ميان امام رضا (ع) و مامون

چه زيباست گفتگويى كه بين امام على الرضا (ع) و مامون اتفاق افتاد...مامون به امام رضا (ع) گفت:«چه دليلى بر امامت جدت وجود دارد؟»امام جواب داد:دليل بر امامتش قول خداى تعالى:«و انفسنا و انفسكم‏»است.

مقصود حضرت رضا (ع) اين است كه همراه بردن على (ع) در داستان مباهله،قرار دادن او به منزله خود پيامبر (ص) است و به منزله خود پيامبر (ص) بودن آن است كه وى پيشواى مسلمانان است.آن گاه مامون گفت:اگر قول خداى تعالى:«و نساءنا و نساءكم‏»نبود[حرف شما راست‏بود]امام (ع) در جواب فرمود:آرى اگر[پس از آن]اين سخن خدا«و ابناءنا و ابناءكم‏»نمى‏بود.

منظور مامون اين است كه امكان دارد ميان مسلمانان كسى در فضيلت همسان با على باشد و ممكن است همان شخص در نزد پيامبر به منزله نفس پيامبر (ص) بوده باشد.و ليكن پيامبر نخواسته است همه اشخاصى را كه همانند خود مى‏بيند،به همراه آورد،بلكه يكى از آنان را احضار كرده است و او على است.و دليلى بر اين مطلب كلمه‏«نساءنا»است كه شايسته است تمام زنان منتسب به پيامبر (ص) از جهت نسبت و همسرى را مشمول آن بدانيم،و ليكن پيامبر (ص) يكى از آنان را كه از جهت نسبت انتساب به او دارد احضار كرد،و او فاطمه (ع) بود به عنوان نمونه‏اى از زنانى كه انتساب به آن حضرت دارند.

حضرت رضا (ع) به او جواب داد كه اگر زنان ديگر برابر با فاطمه بودند آنان را نيز با فاطمه (ع) همراه مى‏برد چنان كه پيامبر (ص) ،حسن و حسين (ع) را با هم احضار فرمود چون آن دو برابرند.يكى از آنها را تنها به عنوان نمونه فرزندان احضار نكرد،و به همين دليل همراه بردن على (ع) دليل بر اين است كه على (ع) تنها مردى است كه پيامبر او را همانند خود به حساب مى‏آورد.

روايت‏شده است كه عمرو بن عاص از پيامبر (ص) راجع به محبوب‏ترين مردان از ميان همه مردم در نظر خود پرسيد.جواب داد:ابو بكر.دوباره پرسيد:بعد از ابو بكر چه كسى؟فرمود: عمر.پس ابن عاص گفت:جايگاه على كجا؟پيامبر (ص) نگاهى به حاضران كرده فرمود:«اين مرد از كسى مى‏پرسد كه خود من است‏» (6) .

صفحات گذشته روشن ساخت كه پيامبر بزرگ برادرى خود را با على به امت اعلان فرمود و اعلان اين مطلب پس از هجرت انجام وعده‏اى نبود كه پيامبر پيش از هجرت وعده داده بود، بلكه پيامبر پيش از آن به وعده خود با على عمل كرده بود،آن گاه كه در يوم الدار با او عقد اخوت بست،در حالى كه به او وعده نداد كه اين برادرى را در آينده به مسلمانان اعلان خواهد كرد.

البته پيامبر (ص) آن كار را علنى و رو در رو انجام داد،زيرا او مى‏ديد على استحقاق اين بزرگداشت‏بى‏نظير را دارد،و از طرفى،اين اعلان امت را در آينده براى رهبرى و زمامدارى على آماده مى‏سازد و رهنمود بر شاخص هدايتى است كه پس از پيامبر (ص) امت‏بدان نياز خواهد داشت.

چون پسنديده بود كه پيامبر (ص) براى امت روشن سازد كه او به على مقام اخوت خود را اعطا كرده است و نيز ضرورت داشت تا براى امت‏بيان كند كه به على دو مقام وصايت و خلافت را كه در يوم الدار نيز در حضور اعضاى فاميل اعلان داشته بود،مرحمت كرده است. براستى كه بزرگترين چيزى كه امت پس از ايمان به رسالت نيازمند آن است اين است كه جاى امنى براى خود پيدا كند تا بعد از پيامبر به آن پناه ببرد.رهبرى شايسته همان است كه ضامن استمرار رسالت و صفاى آن باشد،و امت را در طول قرون آينده از گمراهى در امان نگهدارد.

و پيامبر (ص) براى اعلان آن به امت در سال دهم پس از هجرت روزى را در حجة الوداع انتخاب كرد.پس در حضور هزاران فرد حجگزار ولايت على را اعلان فرمود.ولايت‏بر امور مسلمانان بعد از پيامبر طبق پيمانى از طرف پيامبر (ص) به معنى جانشينى و متضمن وصايت است.پيامبر (ص) با هر كه پيمان ببندد تا امور مسلمانان را عهده‏دار شود،همو جانشين اوست.


 

نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 19:10 موضوع جوانی | لینک ثابت


داستان غمبار انگيزه شهادت امام كاظم (ع )

انگيزه دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) : بزرگان اصحاب امام كاظم (عليه السلام ) در مورد سبب دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) به دستور هارون الرّشيد (پنجمين خليفه عبّاسى ) چنين نقل مى كنند:
((هارون پسرش (محمّد امين ) را نزد جعفر بن محمد بن اشعث (كه از شيعيان و معتقدان به امامت امام كاظم (عليه السلام ) بود) گذارد، تا آموزگار او باشد و در تعليم و تربيت او بكوشد)).
يحيى بن خالد برمكى ، به جعفر بن محمّد بن اشعث ، حسادت ورزيد و با خود گفت اگر خلافت بعد از هارون به پسر او (محمد امين ) برسد، دولت من و فرزندانم (يعنى دولت برمكيان در دستگاه هارون ) نابود خواهد شد. (157)
يحيى در مورد جعفر بن محمّد، به نيرنگ دست زد (و از راه دوستى وارد شد تا جعفر را به دام هارون بيندازد) يحيى در ظاهر رابطه دوستى با جعفر برقرار كرد و با او انس و الفت گرفت و بسيار به خانه جعفر مى رفت و كارهاى او را با كمال مراقبت ، پيگيرى مى نمود و مخفيانه همه آنها را به هارون گزارش مى داد و چيزهايى هم خودش مى افزود تا هارون را بر ضدّ جعفر تحريك كند. تا اينكه روزى يحيى به بعضى از نزديكان مورد اطمينانش گفت :((آيا شما كسى را از دودمان ابوطالب مى شناسيد كه فقير باشد تا (او را تطميع كرده و) به وسيله او به جستجو و تحقيق بپردازيم ؟)).
آنان ((على بن اسماعيل بن جعفر صادق )) (نوه امام صادق (عليه السلام ) و برادرزاده امام كاظم (عليه السلام ) ) را به اين عنوان معرّفى كردند.
على بن اسماعيل در مدينه بود، يحيى براى او مالى (مبلغى هنگفت ) فرستاد و او را به آمدن نزد هارون تشويق كرد و وعده احسانهاى ديگر به او داد و او آماده براى رفتن به بغداد گرديد.
امام كاظم (عليه السلام ) از موضوع آگاه شد، على بن اسماعيل را طلبيد و به او فرمود:((اى برادرزاده ! مى خواهى كجا بروى ؟)).
او گفت : مى خواهم به بغداد بروم .
فرمود:((براى چه قصد مسافرت دارى ؟)).
او گفت : مقروض و تنگدست هستم (مى روم بلكه پولى به دست آورم ).
امام كاظم (عليه السلام ) فرمود:((من قرضهاى تو را ادا مى كنم و باز به تو نيكى خواهم كرد)).
على بن اسماعيل به سخن امام كاظم (عليه السلام ) توجّه نكرد و تصميم گرفت تا به بغداد برود.
امام كاظم (عليه السلام ) او را طلبيد و به او فرمود:((اكنون مى خواهى بروى ؟!)).
او گفت : آرى .
امام كاظم (عليه السلام ) فرمود:((برادرزاده ام ! خوب توجه كن و از خدا بترس و فرزندان مرا يتيم مكن )). سپس امام كاظم (عليه السلام ) دستور داد سيصد دينار و چهارهزار درهم به او دادند، وقتى كه او از حضور امام كاظم (عليه السلام ) برخاست ،امام به حاضرين فرمود:((سوگند به خدا در ريختن خون من ، سعايت مى كند و فرزندانم را يتيم مى نمايد)).
حاضران عرض كردند: فدايت گرديم ! شما اين را مى دانيد و در عين حال به او كمك مى كنيد و نيكى مى نماييد؟!
امام كاظم (عليه السلام ) فرمود:((آرى طبق نقل پدرانم رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: وقتى كه رشته خويشى بريده شد و سپس پيوند يافت و بار دوّم بريده شد، خداوند آن را خواهد بريد)).
من مى خواهم بعد از بريدن او، آن را پيوند دهم تا اگر بار ديگر او آن را بريد، خداوند از او ببرد.
گويند: على بن اسماعيل به بغداد مسافرت كرد و با يحيى برمكى ملاقات نمود و يحيى آنچه درباره امام كاظم مى خواست از او پرسيد و آنچه از او شنيده بود، چيزهاى ديگرى بر آن افزود و به هارون خبر داد و سپس خود على بن اسماعيل را نزد هارون برد.
هارون از على بن اسماعيل ، در مورد عمويش موسى بن جعفر (عليه السلام ) سؤ ال كرد. او به سعايت و بدگويى از امام پرداخت و به دروغ گفت :((پولها و اموال از شرق و غرب جهان براى موسى بن جعفر (عليه السلام ) مى آورند و او مزرعه اى به سى هزار دينارخريده كه نامش ((يسير)) است ، وقتى پولها را نزد صاحب مزرعه بردند، او گفت كه من از اين نوع پولها نمى خواهم و نوع ديگر مى خواهم ، به دستور موسى بن جعفر (عليه السلام ) سى هزار دينار ديگر براى او بردند)).
وقتى كه هارون (اين دروغها را) از او شنيد دستور داد دويست هزار درهم به او بدهند تا به بعضى از نواحى برود و با آن به زندگيش ادامه دهد.
مرگ نكبتبار على بن اسماعيل
((على بن اسماعيل )) به ناحيه اى از مشرق بغداد رفت (بر اثر عيّاشى ) پولش تمام شد، كسانى را نزد هارون براى گرفتن پول فرستاد، آنان به دربار هارون براى گرفتن پول رفتند، او در انتظار رسيدن پول ، دقيقه شمارى مى كرد و در همين ايّام روزى به مستراح رفت ، آنچنان به اسهال مبتلا شد كه روده هايش بيرون آمد و خودش به زمين افتاد، همراهانش آمدند و هرچه كردند كه آن روده ها را به جاى خود بازگردانند، ممكن نشد، ناگزير او را با همان حال از مستراح برداشته و بيرون آوردند و در همان وضع (زشت و وخيم ) كه در حال جان كندن بود، براى او از جانب هارون پول آوردند، او نگاهى به آن پولها كرد و گفت :((ما اَصْنَعُ بِهِ وَاَنَا فِى الْمَوْتِ؛ من كه در حال مرگ هستم ، اين پولها را براى چه مى خواهم ؟!)).
هارون و دستگيرى امام كاظم (ع )
هارون الرّشيد همان سال عازم مكّه براى انجام حجّ شد، نخست به مدينه رفت و در همين وقت دستور دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) را داد.
نقل شده : وقتى كه هارون وارد مدينه شد، امام كاظم (عليه السلام ) با جمعى از بزرگان مدينه به استقبال او رفتند، سپس امام كاظم (عليه السلام ) طبق معمول به مسجد رفت . هارون شبانه كنار قبر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و (رياكارانه ) گفت : اى رسول خدا! من در مورد تصميمى كه دارم از تو معذرت مى خواهم ، تصميم دارم موسى بن جعفر را زندانى كنم ؛ زيرا او مى خواهد ايجاد اختلاف و پراكندگى بين امّت تو نمايد و خون مردم را بريزد.
سپس هارون دستور داد امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) را گرفتند و نزدش بردند، آن حضرت را (به دستور او) به زنجير بستند، دو هودج ترتيب دادند، آن حضرت را در يكى از آن هودجها كه بر پشت استر بود، سوار كردند و هودج ديگرى بر پشت استر ديگر بود و همراه هر دو هودج ، سوارانى فرستاد و سپس (در بيرون مدينه ) سواران ، دودسته شدند يك دسته به سوى بغداد و ديگرى به سوى بصره روانه شدند، امام كاظم ( عليه السلام ) در هودجى بود كه به سوى بصره حركت مى كرد و هارون با اين كار مى خواست مردم از اينكه امام كاظم (عليه السلام ) به سوى بصره رفت يا بغداد، بى خبر بمانند و سواران همراه آن حضرت را نشناسند و به سوارانى كه امام كاظم (عليه السلام ) را مى بردند، دستور داد كه وقتى به بصره رسيدند، امام كاظم (عليه السلام ) را در بصره به ((عيسى بن جعفر بن منصور)) تحويل دهند و او در آن روز (به عنوان رئيس ‍ زندان ) در بصره بسر مى برد.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ساعت 14:35 موضوع | لینک ثابت


شيعه و اصول دين

شيعه و اصول دين
پس از بيان فصول گذشته و روشن شدن راه و روش شيعيان در اتخاذ دين و اينكه مرجع احكام دينى از نظر آنان بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السّلام مى باشند و بس . اين امرى است كه با استناد به آيات قرآن كريم و روايات متعدده منقول از كتب اهل سنّت به اثبات رسيده و يقيناً كسى كه اهل انصاف و درايت باشد، ديگر شك و شبهه اى براى او در وجوب متابعت از اهل بيت عليهم السّلام باقى نخواهد ماند.
اينك مى پردازيم به بيان عقايد شيعيان در اصول دين و چون كتاب ما، كتاب كلامى نيست ، لذا به اندازه اى كه عقايد شيعيان در مسائل اعتقادى روشن شود، بحث مى كنيم و از بيان مباحث جزئى و ردّ و ايراد حتى الا مكان خوددارى نموده ، طالبين تحقيق را به كتب كلامى ارجاع مى دهيم .
واضح و روشن است كه در ((اصول دين )) نمى توان به ((ظن )) و ((گمان بسنده كرد، بلكه انسان مسلمان ، نسبت به مسائل اعتقادى اش بايد ((يقين )) داشته باشد، تا هيچ احتمال خلافى در آنچه او به آن معتقد است ، راه پيدا نكند و الاّ ((تصديق قلبى )) پيدا نخواهد كرد و بدون تصديق قلبى نيز ((ايمان كامل )) نخواهد شد.
يقين پيدا كردن به اصول دين نيز متوقف است بر اينكه هر فرد مسلمان نسبت به هر اصلى كه معتقد مى شود، براى آن دليل و ((برهان )) داشته باشد، به همين جهت ((تقليد)) در اصول دين مذموم و بلكه ((باطل )) است ؛ زيرا انسان به يقين مطلوب نمى رسد و بدون يقين ، اعتقاد كامل نمى شود.
احتمال مى رود آياتى كه در قرآن كريم در رابطه با ((ذم )) تقليد نازل شده است همين معنا را افاده كند تا به ما بفهماند كه انسان آگاه و عاقل هيچ وقت نظر ديگران را در اصل و اساس دين ، دخالت نمى دهد، مگر اينكه دليل و برهانى قاطع برايش اقامه شود كه در اين صورت از روى دليل پذيرفته است ، نه از روى تقليد.
اما تقليد در فروع دين نه تنها مذموم نيست ، بلكه براى اكثريت قريب به اتفاق افراد واجب است ؛ زيرا استخراج احكام از منابع و مدارك آن ، براى همه مردم مشكل است بلكه اگر همه بخواهند از روى دليل احكام را به دست بياورند، اختلال در نظام معاش و زندگى مردم پيدا خواهد شد، براى اينكه استخراج احكام ، كار يك روز و دو روز و ده روز نيست ، بلكه سالها رنج ، مشقت ، زحمت ، تلاش ، فكر و تحصيل لازم دارد؛ زيرا همان طورى كه خواهد آمد، اجتهاد، بر شرايطى متوقف است كه از جمله آن ، تحصيل علوم پايه است كه مقدمات اجتهاد ناميده مى شود مثل ادبيات ، منطق ، تفسير، اصول فقه و غير آن كه مسلماً سالها وقت لازم دارد و فراگرفتن آن براى همگان ممكن نيست .
ولى اصول دين از طرفى اساس و ريشه دين است و از طرف ديگر اكثر ادله و براهين آن وجدانى و عقلى است به گونه اى كه هر انسانى ، از روى فطرت خودش مى تواند به اندازه فهم و شعورش براى اثبات آن دليل و برهان اقامه كند، يا با مطالعه چند كتاب و يا با سؤ ال از دانشمندان ، ادله كافى و لازم را به دست بياورد.
براى بيان عقايد شيعيان ابتدا كلامى را از مرحوم علامه محمد حسين آل كاشف الغطاء از كتاب ((اصل الشيعة و اصولها)) ذكر نموده و بعد به جزئيات بحث مى پردازيم . آن عالم و مصلح بزرگوار مى فرمايد: دين منحصر به پنج مطلب است :
1 - معرفت و شناخت خالق .
2 - معرفت و شناخت مبلغ دين .
3 - شناخت آنچه را كه بايد پذيرفت و به آن عمل نمود.
4 - آراسته شدن به فضايل اخلاقى و دورى از رذايل اخلاقى .
5 - اعتقاد به معاد.
پس ((دين )) عبارت است از علم و عمل ، و اسلام و ايمان از نظر معنا مترادف و داراى يك معنا هستند، اين دو كلمه (اسلام و ايمان ) اطلاق مى شوند بر معناى اعمى كه اعتماد بر سه ركن دارد: ((توحيد، نبوت و معاد)).
اگر كسى يكى از اين سه ((كلمه )) را منكر شود، نه مسلمان است و نه مؤ من و امّا اگر كسى به يگانگى خداوند و نبوت حضرت محمد صلّى اللّه عليه و آله و اعتقاد به روز جزا، اقرار و اذعان كند هم مسلمان است و هم مؤ من .
اين دو كلمه (اسلام و ايمان ) بر معناى اخصى هم اطلاق مى شوند كه عبارت است از اعتماد بر اركان سه گانه و ركن چهارمى كه عمل به دعائم و پايه هاى دين باشد؛ زيرا اسلام بر همين پايه ها استوار است و عبارت است از پنج چيز: نماز، روزه ، زكات ، حج و جهاد و به همين جهت است كه گفته اند: ايمان عبارت از اعتقاد قلبى و اقرار زبانى و عمل به اركان و دعائم دينى مى باشد.
پس هر موردى كه در قرآن كريم ، ايمان به خدا و رسول خدا و روز قيامت ذكر شده است ، مراد از آن اسلام و ايمان به معناى اول است و در هر موردى كه در قرآن ، عمل صالح هم به اين سه مورد اضافه شده است ، مراد از آن اسلام و ايمان به معناى دوم است و اصل در اين تقسيم ، اين آيه مباركه است كه : (قَالَتِ الاَْعْرَابُ ءَامَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُواْ وَلَكِن قُولُوَّاْ اءَسْلَمْنَا ...)(310) ؛ ((اعراب گفتند: ما ايمان آورده ايم ، به آنان بگو: شما هنوز ايمان نياورده ايد، بلكه بگوييد: اسلام آورده ايم )).
خداى متعال براى توضيح معناى ((ايمان )) مى فرمايد: (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِى ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُواْ وَجَهَدُواْ بِاءَمْوَالِهِمْ وَاءَنفُسِهِمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ اُوْلََّبِكَ هُمُ الصَّ دِقُونَ)(311) ؛ ((مؤ منان واقعى تنها كسانى هستند كه ايمان به خدا و به رسول خدا دارند سپس هرگز شك و ترديدى به خود راه نداده (و به اين ايمان ثابت قدم بوده ) و با مال و جان در راه خدا جهاد مى نمايند اينها مؤ منان واقعى هستند)).
به اين معنا كه ايمان ، قول ، يقين و عمل است و اين اركان چهارگانه يعنى توحيد، نبوت ، معاد و عمل به اركان دين ، اصول اسلام و ايمان به معناى خاص مى باشد و جمهور مسلمين به آن معتقدند.(312)
منتها فرقى كه بين شيعيان و اهل تسنن وجود دارد در دو مورد است : يكى اينكه شيعيان ((امامت )) را نيز از ((اصول دين )) دانسته و آن را منوط به اختيار مردم نمى دانند، بلكه امامت را ادامه ((رسالت )) و امام را منتصب از جانب خداوند مى دانند، به اين معنا كه خداوند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را امر به تبليغ رسالت مى كند، او با معجزه و آيات بينات ، نبوت خودش را به اثبات مى رساند، و بعد براى پيروان خود امام بعد از خودش را (كه خداى متعال او را به امامت برگزيده است ) معرفى مى كند و هر امامى هم ، قبل از رحلت از اين دنيا، امام بعد از خودش را به مردم مى شناساند كه مطالبى در بحث تشيّع چيست در اين رابطه گذشت و در فصول آينده نيز مفصلاً به آن خواهيم پرداخت .
اما اهل تسنن ، امامت را از اصول دين ندانسته و از ((فروع دين )) مى دانند و لذا براى اثبات آن تمسك به ((اجماع )) مى كنند، در حالى كه اجماع مفيد ظن است ، نه يقين و چون امامت فرع است ، تقليد را نيز در آن جايز مى دانند، چنانكه قائل به وجود نصّ و امام منصوص هم نيستند. بلكه هر كه را خواستند انتخاب مى كنند.
فرق دوم ، در اصل ((عدل )) است كه شيعيان و معتزله از اهل تسنن معتقدند كه يكى از اصول دين است


 

نوشته شده توسط حسین در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 21:26 موضوع جوانی | لینک ثابت


خدا عشق است......


 

الهي ما از غافلانيم نه از كافرانيم، نگاهدار تا پريشان نشويم و در راه آر تاسرگردان نشويم.

  
 

هر روز من از روز پســــين ياد كنم 

    بر درد گنه هزارفريــــاد كنم

 

از ترس گـناه خود شوم غمگين باز 

         از رحمت او خاطر خود شـــاد كنم

 
 
 
 
 
 

خدا عشق است. «او» به ما عشق مي ورزد نه از آن رو که ما انسانهايي شريف و نيک هستيم. عشق خدا به ما علي رغم خطاها و لغزشهايمان پيوسته جاري است. 

 
   بالا بريم  دست نياز  و دعا کنيم                   وقت است عاشقانه خدا را صداکنيم 
با  دستهاي خالي  و دلهاي پر گناه                      هر شب به بارگاه خدا التجا کنيم  
فرصت غنيمت است بيا در طوافِ عشق    

  دردِ دلِ شکسته خود را دواکنيم

التماس دعا


 

نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 14:59 موضوع | لینک ثابت


گزيده اى از گفتار امام حسن

میلاد با سعادت کریم اهل بیت بر همگان مبارک باد

گزيده اى از گفتار امام حسن (ع)

در ادامه مطلب

امام حسن (علیه السلام)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 14:45 موضوع | لینک ثابت


یا مهدی


 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 16:11 موضوع حضرت مهدى (عليه السلام) | لینک ثابت


شرح مستند داستان حضرت يوسف (ع)

يوسف با نيرويى شكست ناپذير، تصميم خود را به فرار از آن خلوت گاه شهوت زا و گناه آلود گرفت و بى درنگ به طرف در دويد تا از مكر زليخا بگريزد. او نيز وقتى متوجه شد كه يوسف به سوى در فرار مى كند. به آن جانب دويد تا نگذارد وى در را باز كند، زيرا پس از تحمل اين همه رنج و تهيه آن همه وسايل بر وى گران بود كه به اين سادگى معشوق از دستش ‍ بگريزد يا مى خواست به طريقى انتقام خود را از محبوب بى اعتنا و گريز پا بگيرد. از اين روز وقتى يوسف را چابك تر و مصمم تر ديده ، از پشت سر دست انداخته و پيراهنش را گرفت و در اين گير و دار، پيرآهن يوسف از پشت سر دريد.
در اين ميان عزيز مصر شوهر زليخا از راه رسيد و يا دم در نشسته بود كه ناگهان يوسف و زليخا را ميان در، نفس زنان و نگران مشاهده كرد.
زليخا كه در عشقش ناكام مانده بود، مترصد فرصتى بود تا انتقامش را از يوسف بگيرد و از طرفى با آن رنگ پريده ، نفس هاى بريده ، جامه و آرايش ، وضع مبهم و مشكوكى كه پيدا كرده بود مى دانست كه خواه ناخواه حس ‍ كنجكاوى شوهر را برانگيخته و او درصدد تحقيق بر مى آيد و ممكن است حقيقت آشكار شود و كار به رسوايى بكشد. زليخا و در اين جا پيش دستى كرده و براى تبرئه خود، رو به شوهرش نمود و گفت : سزاى كسى كه قصد خيانت به خانواده تو كرده چيست ، جز آن كه زندانى شود يا عذابى دردناك ببيند و بدين ترتيب گوش مالى و تنبيه شود؟
اما افراد با ايمان و مردمان با تقوا چون به خداوند اعتماد دارند و به خاطر او از هر آلودگى و گناهى پرهيز مى كنند، از غير پروايى ندارند و هيچ گاه از دايره حقيقت پا بيرون نگذارده و از راستى و راست گويى منحرف نمى شوند و براى پيشبرد هدفشان از حربه خيانت كاران استفاده نمى كنند. از اين رو يوسف صديق و معصوم با كمال شهامت و صداقت پرده از روى كار برداشت و حقيقت را چنين گفت : مطلب اين گونه نيست ، بلكه او بود كه از من كام مى خواست  و من هيچ گاه قصد خيانت نداشته ام .
شايد اگر زليخا پيش دستى زيركى نكرده بود و اين تهمت را به او نمى زد، يوسف عزيز ناچار به اظهار حقيقت و دفاع از خود نمى گشت و به سبب شرم و حيايى كه داشت و نيز به خاطر حفظ آبروى بانوى حرم سراى خانواده اى كه حق نان و نمك بگردن او دارند چنين سخنى بر زبان نمى آورد.
اما زليخا خود سبب اين پرده درى گشت و او را وادار كرد تا لب به سخن بگشايد و حقيقت را بيان كند و در ضمن از آبروى خويش كه بازيچه آن زن بوالهوس قرار گرفته بود، دفاع نمايد.
عزيز مصر كه شايد قبل از اين سخنان ، كم و بيش چيزهائى دست گيرش ‍ شده بود با ديدن آن وضع مبهم و صحنه غير عادى حدس مى زد توطئه اى در كار بوده است ، اكنون با اظهارات آنان به فكر فرو رفت كه آيا يوسف را تصديق كند و در صدد همسر برآيد، و يا سخن همسرش را باور كند و يوسف را به كيفر برساند.
از طرفى سابقه درخشان يوسف و عفت و پاك دامنى او را در تمام مدت حضورش در قصر به نظر آورد و نتوانست باور كند كه او قصد خيانت به ناموسش را داشته است و از سوى ديگر دلش راضى نمى شود همسر خود را به خيانت پيشگى بشناسد و با اين وضع مبهم علاقه خود را از وى قطع كند و با سماجتى كه او رد تبرئه خويش و اتهام يوسف دارد، رو در رو سخنش را رد كند. از اين رو به فكر فرو رفته و دچار حيرت و ترديد شد.
خداى سبحان در اين موقع حساس ، اولياى خود و افراد باتقوايى چون يوسف را يارى مى كند و پاكى آنان را آشكار ساخته و از آلودگى و اتهام حفظشان مى فرمايد و همان كه او را تا به آن روز همه جا محافظت نموده بود، در اين جا نيز با لطف و عنايت ياريش كرد و شاهد و گواهى از نزديكان خود زليخا (كه بعضى گفته اند پسر عمويش بود و برخى نيز وى را خواهرزاده او مى دانند. به هر صورت گروهى از مفسران عقيده دارند وى مردى حكيم و فرزانه بوده است )  پيدا شد و چون از قضيه مطلع گرديد و تحير عزيز مصر رآديد بنا به نقل داخل خواب گاه شد و اوضاع را از نزديك ديده بود و از موضوع پاره شدن پيرآهن يوسف نيز مطلع گرديد آن گاه رو به عزيز مصر كرد و گفت : اگر پيراهن او از جلو پاره شده ، زليخا راست گفته و يوسف از دروغگويان است و اگر پيراهن او از عقب پاره شده زن دروغ گفته و يوسف از راست گويان است .
اين دليل در عين سادگى ، حقيقت را به خوبى روشن كرد و جاى ابهامى باقى نگذاشت ، زيرا واضح بود كه اگر پيراهن از جلو پاره شده بود، نشان دهنده اين است كه يوسف قصد خيانت داشته و زليخا ممانعت كرده و حضرت از پيش رو با زليخا مكش داشته است ، اما اگر پيرآهن از عقب دريده شده بود، معلوم مى شود زليخا قصد كام جويى از يوسف را داشته است و يوسف از خواب گاه گريخته و او را در تعقيب وى از بيرون آمدنش ‍ جلوگيرى كرده و ناچار به پيراهن او در آويخته و در نتيجه از پشت سر دريده است ! از اين رو عزيز مصر بى درنگ به تماشاى پيراهن پرداخت .
و هنگامى كه ديد پيراهن يوسف از عقب دريده شده است . صدق گفتار حضرت را دريافت و رو به زليخا كرد و گفت : اين از نيرنگ شما زنان بزرگ است بعد از بيان اين جمله پيش خود فكر كرد با اين لحن تند و محكوم كردن بانوى كاخ و حاكم ساختن غلامى زر خريد و بر وى ممكن است ، حوادث ناگوارى را پيش آيد و يوسف يا زليخا درصدد انتقام از يكديگر برآيند و اوضاع بدتر شده و اقدامات حادى از آنان سر زند و از همه مهم تر قصه مزبور بر سر زبان ها بيفتد و آبروى خاندان عزيز مصر بر باد رفته و كوس رسوايشان بر سر هر كوى و برزن به صدا درآيد. به همين سبب به دنبال اين سخنان ، براى خاتمه دادن به ماجرا يك جمله به يوسف گفت و جمله ديگرى هم به زليخا.
عزيز مصر به يوسف چنين گفت : اى يوسف از اين ماجرا درگذر  و آن را ناديده بگير و در جايى ديگر، سخنى ، از اين داستان به ميان نياور، و به زليخا گفت : از گناه خود استغفار كن  و توبه نما كه خطا از توست و تو از خطا كاران بوده اى


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 17:22 موضوع جوانی | لینک ثابت


روزه داران واقعى چگونه اند؟

روزه داران واقعى چگونه اند؟

    شب زنده داران سحرخيزى كه به نيّت قرب الهى دست از خوردن و آشاميدن و بسيارى لذّت هاى حلال ديگر كشيده اند، بندگان با اخلاصى كه زبان و چشم و گوش و دست و حتّى دلشان را در محدوده فرمان خداى تعالى از هر چه ناخوشايند اوست باز داشته اند، ايمان آوردگان صادقى كه ياد محرومان مجال كامرانى را از آنان گرفته و ذكر قيامت فرصت گناه و نافرمانى را از ايشان سلب كرده است، از طلوع فجر تا غروب خورشيد چه حالى دارند؟ حال منتظران نيز همانگونه است! آنان در پيشگاه خدا چه اجرى دارند؟ پاداش منتظران نيز همانند اجر آنان است!

 

   «انّ المنتظر لهذا الامر له مثل اجر الصائم.»

بحار، ج 75، ص 73.


 

نوشته شده توسط حسین در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت


احوال مردم آخرالزمان

     احوال مردم آخرالزمان

شايد بتوان گفت كه بيشترين مطالب مربوط به معارف امام زمان‏عليه السلام  كه از زبان حضرت على‏عليه السلام  نقل شده است به تبيين اوضاع آخرالزمان و وقايعى كه در آن دوره پيش مى‏آيد اختصاص دارد. آن حضرت ضمن تشريح آن پيشامدها چگونگى مقابله با آن‏ها را نيز بيان مى‏نمايند.

 اين حوادث شامل مسايل فرهنگى و اجتماعى و اخلاقى و تربيتى و طبيعى مى‏گردد. از آنجا كه كم و بيش خيلى از اين ويژگى‏ها در دوره ما حداقل در بعضى از عرصه‏ها به چشم مى‏خورد، جهت آشنايى بيشتر و چاره انديشى مناسب‏تر به مواردى از آن‏ها اشاره مى‏شود. بدان اميد كه موجب تنبه و بيدارى‏مان شده و از طريق آشنا شدن با اين امور پيشاپيش تدابيرى را اتخاذ كنيم كه از عوارض منفى آن‏ها خود و جامعه‏مان را در امان نگه داريم.

  - يأتى على النّاس زمان لا يُقَرَّبُ فيه الّا الماحِلُ و لا يُظَرَّفُ فيه الّا الفاجِرُ، وَ لا يُضَعَّفُ فيهِ اِلّا الْمُنْصِفُ، يَعُدّونَ الصَّدَقَة فيه غُرْما، و صِلةَ الرَّحِمَ مَنّاً، و العبادَةَ اسْتِطالَةً على النّاسِ! فَعِنْدَ ذلِكَ يكونُ السُّلْطانُ بمشوَرَةِ الاِماءِ و امارة الصبيانِ و تدبير الخِصيان.[1] [26]     

 روزى خواهد آمد كه در آن سخن چين‏ها مقرّب خواهند شد و افراد بدكار، زيرك خوانده مى‏شوند، افراد با انصاف را ناتوان به حساب مى‏آورند، صدقه و انفاقِ در راه خدا را غرامت پندارند، و صله رحم و آمد و شد با خويشاوندان را با منّت انجام مى‏دهند، و بندگى و اطاعت خدا را وسيله فخر فروشى براى مردم قرار مى‏دهند. در چنين زمانى حكومت با مشورت زنان و امارت كودكان و تدبير خواجه‏ گان انجام مى‏گيرد.

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 16:2 موضوع حضرت مهدى (عليه السلام) | لینک ثابت


سيماى مهدى‏عليه السلام

سيماى مهدى‏عليه السلام

  به خصوصيات جسمانى و ويژگيهاى بدنى حضرت مهدى‏عليه السلام  در بخشى از روايات حضرت على‏عليه السلام  اشاره مى‏شود. در يكى از اين روايات بطور كلى اين ويژگيها بيان شده تا آنجا كه مى‏فرمايد آن حضرت در خلقت خود شبيه پيامبراكرم ‏صلى الله عليه و آله  است، اما در تعدادى ديگر از روايات به توصيف خصوصيات چهره واعضاء بدن امام زمان‏عليه السلام مى‏پردازد.

 حضرت على‏عليه السلام  در توصيف ويژگيهاى جسمى مهدى‏عليه السلام  فرمودند:

  - ...فقال‏عليه السلام : رجلٌ اجلى الجبين، اقنى الأنف، ضخم البطن، اذيل الفخذين، ابلج الثنايا، بفخذه اليمنى شامة. [1][16]

 او مردى است كه پيشانى‏اش گشاد و درخشان است، بينى او خوش تراش و شكمش نسبتا بزرگ و رانهايش عريض مى‏باشد. دندان‏هاى سفيد و درخشان دارد، و در ران سمت راست او علامتى هست.

 


 

نوشته شده توسط حسین در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 15:50 موضوع حضرت مهدى (عليه السلام) | لینک ثابت


جوانى بهار تهذيب نفس

جوانان ، جلوه الهى  
به تو و ساير جوآنها كه طالب معرفت اند وصيت مى كنم كه شما و همه موجودات جلوه اويند و ظهور وى اند. كوشش و مجاهد كنيد تا بارقه اى از آن را بيابيد و در آن محو شويد و از نيستى به هستى مطلق رسيد.(6)
به جوانهايتان سفارش كنيد؛ از قول من سلام به همه برسانيد، سفارش كنيد كه شما جوآنها جُند خدا هستيد؛ شما دست خدا هستيد، شماها كارى بكنيد كه ايران سربلند باشد در دنيا؛ ما پيش خدا سربلند باشيم ؛ خود شما پيش خدا آبرومند باشيد.(7)
جوآنها جديد العهد هستند به ملكوت عالم و نفوسشان پاك تر است و هر چه بالاتر روند، اگر مجاهده نكنند و تحت تربيت واقع نشوند، هر قدمى كه به بالا بردارند و هر مقدارى كه از سنشان بگذرد، بعيدتر مى شوند از ملكوت اعلا و اذهانشان كدورتش بيشتر مى شود و لهذا تربيت ها بايد از اول باشد.
از همان كودكى تحت تربيت انسان قرار بگيرد و بعد هم در هر جا كه هست يك مربى هايى باشد كه تربيت كنند انسان را و تا آخر عمر هم انسان محتاج به اين است كه تربيت بشود.(8)
تحول معنوى جوانان 
اين مسئله اى كه آن اشخاصى كه در صدد تهذيب هستند، در صدد تزكيه نفس هستند. پنجاه سال زحمت مى كشد، بعد از زحمت هاى فراوان پنجاه ساله به يك مقامى مى رسند و اين جوآنها را خداى تبارك و تعالى آن طور در ظرف يك مدت بسيار كم ، متحول كرد به يك مقامى كه آن هايى كه پنجاه سال زحمت كشيده اند، نرسيده اند به اين مقام ؛ نرسيده اند به آن جا كه غير از خدا اصلاً هيچى نخواهند، شهادت را اين طور طالب باشند. اين طور غير شهادت را در برگيرند. اين يك مسئله مهمى است . ما هميشه بايد در نظر داشته باشيم كه اين مسئله ، مسئله عادى نيست .(9)
اين تحولى كه در جوان هاى ما، در انسانها، آنهايى كه متعهد هستند پيدا شده است ؛ اهميتش بيش تر از آن تحولى است كه در مملكت پيدا شده است . اين بود كه با همت شما جوانان همه قشرها، زن و مرد، بزرگ و كوچك ، اين سد باطل را(سد شيطانى را) شكستيد و شيطان ها را از حريم اسلام بيرون كرديد.(10)
ملتى كه جوانهاى او در جبهه ها، نماز شب مى خوانند و جهاد فى سبيل الله مى كند و اين جهاد را براى خودش فخر مى داند و زندگى ننگين فرصت طلبى و راحت طلبى را به كنار زده است و شب و روز خودش را در سنگر، با آن هواى گرم و با آن بى آبى و با آن شدت مى گذراند و پيش روى مى كند با كشتن من و امثال من كنار مى رود اين ملت ؟ اشتباه داريد شما، شمايى كه داريد دعوت مى كنيد به ايستادن در مقابل مردم ، در مقابل اين ملت ، مى خواهد كسى بايستد؟!
(11)


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 16:18 موضوع جوانی | لینک ثابت


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 17:38 موضوع حضرت مهدى (عليه السلام) | لینک ثابت


خوان رمضان

خوان رمضان  

 

آورده اند كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : خداوندا! امت عيسى را مايده فرستادى ، امت مرا چه فرستادى ؟ خطاب آمد كه : اى محمد! امت عيسى شكم پرست بوند و امت تو خدا پرست ؛ ايشان را خوان نان فرستاديم و امت تو را خوان ماه رمضان ؛ بر آن خوان سه قرص نان بود، بر خوان رمضان سه دهه است كه اولش رحمت است و ميانه اش ‍ مغفرت و آخرش آزادى از آتش دوزخ ؛ بر آن خوان عسل بود، بر اين خوان حلاوت كه : للصائم فرحتان ؛ فرحة عند الافطار و فرحة عند لقاء الملك الجبار . بر آن خوان ماهى بريان بود، بر اين خوان دل بريان روزه داران است ؛ بر آن خوان سركه بود، بر اين خوان سركه انابت  تايبان است و شكستن نفس نافرمان .


 

نوشته شده توسط حسین در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت


عوامل مرگ تدريجى

عوامل مرگ تدريجى 
بعضى از خوردنيها و آشاميدنيها كه جزو غذاهاى بسيار مرسوم ملتها شده اند، صرف نظر از اين كه فاقد مواد ويتامينى ، و قدرت غذائى هستند، براى انسان بطور تدريج ، ايجاد مرگ مصنوعى مى نمايند.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 15:52 موضوع | لینک ثابت


صِبغَةَ الله وَ مَنْ أحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَة ...

صِبغَةَ الله وَ مَنْ أحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَة ...  (۱۳۸بقره)

(اين است)رنگ‏آميزى الهى و كيست بهتر از خدا در نگارگرى؟...

انسان در زندگى خويش بايد رنگى را بپذيرد، امّا در ميان همه رنگ‏ها، رنگ خدايى بهتر است. ناگفته پيداست كه تا رنگ نژاد وقبيله وهوسها را كنار نگذاريم، رنگ وحدت و برادرى و تسليم امر خدا بودن را نخواهيم گرفت. همه‏ى رنگ‏ها به مرور زمان كم رنگ وبى‏رنگ مى‏شود. امّا رنگ خدايى هميشگى و پايدار است. «كل شى‏ء هالك الاّ وجهه» و چه رنگى بهتر از رنگ خدا كه او را عبادت و بندگى مى‏كنيم. بگذريم كه يهود، كودكان خود را با آبى مخصوص شستشو داده و بدينوسيله به او رنگ مذهبى مى‏دهند.

بهترين رنگ آن است كه صفا و بقا داشته و چشم اولياى خدا را به خود جلب كند. همرنگ با فطرت و منطق بوده، مشترى آن خدا، و بهاى آن بهشت باشد. همه‏ى رنگ‏ها پاك مى‏شوند، قبيله، نژاد و نسب، دير يا زود از بين مى‏روند، ولى آنچه ابدى و باقى است همان رنگ و صبغه‏ى الهى يعنى اخلاص وايمان است.

در حديث آمده است: شخصى در ديوار خانه‏ى خود سوراخى ايجاد مى‏كرد، امام صادق عليه السلام پرسيد: چرا اينكار را انجام مى‏دهى؟! جواب داد: تا دود اجاق منزل بيرون رود. امام فرمود: مى‏توانى اين منظور را داشته باشى كه روزنه‏ى ورود روشنايى قرار دهى تا اوقات نماز را بشناسى. يعنى اگر بناست در ديوار روزنه‏اى ايجاد شود، چرا تنها براى بيرون كردن دود باشد؟ چرا براى ورود نور نباشد؟ بله مى‏توان به هر كارى، رنگ خدايى داد.

راه خدا يكى است. اگر رنگ خدايى نباشد، رنگهاى ديگر، انسان را گيج و متحيّر مى‏كند. و همرنگ شدن با جماعتى كه اكثر آنها دچار انحرافند خود مايه رسوايى وخوارى در قيامت است.

 

برگرفته از تفسیر نور نوشته استاد قرائتی

 حیدریون

 


 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 15:22 موضوع | لینک ثابت


بركات نماز اول وقت

 بركات نماز اول وقت
از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله روايت شده كه نماز براى ميّت در قبر بصورت شخص نورانى خوش سيما ظاهر مى شود، انيس و مونس او در قبر مى شود و آتش جهنم را از او دفع مى كند.
و فرمود: كسى كه نمازهاى پنجگانه را در موقع خود اقامه كند و ركوع و سجود نماز را كامل بجا آورد خداى عزّ و جلّ 15 خصلت به او عطا فرمايد:
الف ) سه خصلت در دنيا:
1 - عمر او را زياد كند.
2 - مال و اموال او را زياد كند.
3 - اولاد صالح او را زياد كند.
ب ) سه خصلت در موقع مرگ :
4 - از ترس او را ايمن دارد .
5 - از هول مرگ ايمن دارد .
6 - او را داخل بهشت گرداند.
ج ) سه خصلت در قبر:
7 - سؤ ال نكير و منكر را بر او آسان كند.
8 - قبر او را وسيع گرداند.
9 - درى از درهاى بهشت به روى او گشوده شود.
د) سه خصلت در محشر:
10 - صورت او مثل ماه ، نور مى دهد.
11 - نامه عملش را به دست راستش دهند.
12 - حساب را بر او آسان مى گرداند.
ه‍) سه خصلت در موقع عبور از صراط:
13 - خداوند از او راضى مى شود.
14 - به او سلام مى دهد.
15 - نظر رحمت به او مى فرمايد.

نماز خوبان

مؤ لف : على - احمد پور تركمانى


 

نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 15:7 موضوع نماز | لینک ثابت


لحظه هاى خدائى يك جوان

 لحظه هاى خدائى يك جوان
از حضرت امام صادق عليه السّلام نقل است كه روزى حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله در مسجد نماز صبح مى گذارد. پس نظر كردند بسوى جوانى كه او را حارثة بن مالك نام داشت . ديدند كه سرش از كثرت بى خوابى به زير مى آيد و رنگ رويش زرد شده و بدنش نحيف گشته است ...
حضرت از او پرسيدند: به چه حال صبح كردى و چه حال دارى اى حارثه ؟! عرض كرد صبح كردم يا رسول ا... با يقين . حضرت فرمود: بر هر چيزى كه ادعا كنند حقيقتى و علامتى هست ، حقيقت و علامت يقين تو چيست ؟ عرض كرد: حقيقت يقين من يا رسول ا... اين است كه پيوسته مرا محزون و غمگين دارد و شبها مرا بيدار و روزهاى گرم مرا به روزه مى دارد و دل من از دنيا روى گردانيده و آنچه در دنياست مكروه دل من گرديده است و يقين من به مرتبه اى رسيده كه گويا عرش خداوندم را كه براى حساب در محشر نصب كرده اند و خلايق همه محشور شده اند و گويا من در ميان ايشانم و مى بينم اهل بهشت را كه در بهشت تنعّم مى نمايند. و مى بينم اهل جهنم را كه در ميان آتش معذبند. حضرت به اصحاب فرمود: اين بنده ايست كه خدا دل او را به ايمان منوّر گردانيده است . پس فرمود: اى جوان بر اين حال كه دارى ثابت باش . عرض كرد يا رسول ا... دعا كن كه حق تعالى شهادت را روزى من گرداند. حضرت دعا كرد و او در يكى از جنگها به فيض شهادت نائل آمد.

گفت پيغمبر صباحى زيد را
كيف اصبحت اى رفيق باصفا
گفت عبداً موقنا با اوش گفت
كو نشان از باغ ايمان گر شگفت
گفت تشنه بوده ام من روزها
شب نخفتم من زعشق و سوزها
كه بگويم يا فرو بندم نفس
لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس


 

نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 14:59 موضوع نماز | لینک ثابت